خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

توی سرم یه عالمه فکر و خیاله که دلم میخواد بنویسمشون ولی نمیتونم ...انقدر پریشون و درهم و برهمه ذهنم که نمیتونم از هیچ جای خاصی شروع کنم ...حال و هوام مثل بهاره،یه روز خوب خوبم و یه دفعه نگرانی از آینده و فکرهای بد مثل ابرهای سیاه میاد تو آسمون دلم ...یه کم گریه میکنم و دوباره آدم میشم!

خوبیش هم اینه که همه رو ربط میدم به بارداری !و میگم اینا همش مال هورمون های به هم ریخته و زندگی بی سر و سامونمه! انگار که قبلا بمب انر‍ژی بودم

آخریش هم دوروز پیش بود که به اصرار همسری برای کمردرد و پادردم رفتم دکتر و آقای دکتر هم فرمودند هر چی که هست مربوط به سیاتیکه و تا بعد از زایمان کاریش نمیشه کرد و بعدش باید ام آر آی بشی تا دقیقا معلوم بشه که چیه چون یه نقطه توی کمرم برجسته شده و درد از همونجا شروع میشه

وقتی برمیگشتیم به همسری گفتم دیدی هیچی نبود ...فقط دو ساعت وقت تلف کردیم ولی وقتی رسیدیم خونه رفتم تو فکر........و نتیجه اش هم این بود که یکساعت تو بغل همسری زار میردم که اگه من فلج بشم !اگه بمیرم ! کی میخواد بچه ام را بزرگ کنه !!!

هر طرف هم که میچرخم یه چیزی میشنوم که درباره سلامتی بچه ام نگرانم میکنه...به قرص های خواب آور و آرامبخشی که خوردم فکر میکنم و از نگرانی فشارم میره بالا و حالم بد میشه ولی بعدش پسر کوچولوم رو به خدا میسپارم و از خودش میخوام که صحیح و سالم بهم بده و خودش مواظبش باشه

خیلی وقت ها هم به روزهای بعد از به دنیا اومدنش فکر میکنم و ترس برم میداره...ترس از اینکه نتونم مواظبش باشم ...از عهده نگهداریش برنیام ...با خودم میگم اگه گریه کنه و من حوصله اش را نداشته باشم چی ؟

 میترسم که مادر خوبی نباشم.......

 سرکار که هستم از درمانگاه بغلی صدای جیغ بچه هایی که براشون واکسن زدند میاد ...بعضی وقت ها منم میزنم زیر گریه که من چه جوری بعدا بچه ام را ببرم واکسن بزنم ؟مطمئنم که خودم هم پا به پاش گریه میکنم !

یه شب هم یه فیلمی میدیدیم که یه مادری برای پسرش که میخواست بره سربازی گریه میکرد ...منم بغض کرده بودم و زود رفتم خوابیدم و یه عالمه زیر پتو گریه کردم که اگه پسر من بخواد بره سربازی چیکار کنم  !!!!!!

بعضی وقت هام به این فکر میکنم که یعنی چه شکلی میشه پسرم ...اخلاقش چه جوری میشه ...وقتی بزرگ بشه چه جور مردی میشه ...و دوباره نگرانی از اینکه من از عهده خوب تربیت کردنش برمیام ؟

سرکار رفتن برام خیلی سخت شده چون مدام نشستم و با این درد کمرم وقتی میرسم خونه دیگه مثل یه چوب خشک شدم و نمیتونم خم و راست بشم ...وقتی میشینم یا دراز میکشم عزا میگیرم که چه جوری دوباره بلند شم

ولی با تمام این چیزا دلم نمیخواد روزهای بارداریم تموم بشه...وقتی دیگه تو دلم نباشه و باهام بازی نکنه دلتنگش میشم ...حرکاتش از روی شکمم کاملا مشخصه و یه تفریحم شده اینکه زل بزنم به شکمم و وول زدن هاش را تماشا کنم!

دوستت دارم پسر نازم...........  

نوشته شده در جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody