خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

از روز چهار شنبه بیمارستان بودم تا دیروز...چهارشنبه وقت دکتر داشتم و دکتر تا دید 3 کیلو اضافه کردم گفت باید بستری شی و افتادی تو فاز مسمومیت حاملگی

بماند که چه اعصابی از من و همسری داغون شد ...شب با گریه رفتم بیمارستان و همسری  هم تا ساعت یک توی ماشین خوابید تا اخر راضیش کردم بره خونه ...نمیخواستم به مامانم چیزی بگم ولی همسری بهش گفته بود و روز دوم مامانم اومد پیشم ...خیلی بهتر شد....تنهایی توی بیمارستان واقعا سخته

اتاقی که توش بستری بودم مامان هایی بودند که تازه سزارین شده بودندو همش ناله میکردند و داد میزدند از درد ... همسری که میومد پیشم با صدای گریه بچه ها لبخند میزد و میگفت ببین چه خوشگله  کی میشه مال ما به دنیا بیاد

ولی من...اگه بگم احساس خوبی داشتم دروغ گفتم ...خیلی حس بدی داشتم ...صدای گریه شون میرفت روی اعصابم دلم میخواست برم زیر پتو و هیچ صدایی نشنوم و هیچکس باهام حرف نزنه ...به نظرم اصلا خوشگل نبودند ...حتی چند بار به خودم گفتم بچه میخواستی چیکار! زندگیت مگه چی کم داشت که این همه خودت را به آب و آتیش زدی برای بچه

هنوزهم کسلی و  حس بد بیمارستان توی تنم هست ...دو هفته بهم استراحت داده و بعیده که دیگه برگردم سرکار...چون با اوضاعی که پیش اومده هرچیزی ممکنه پیش بیاد و باید به دکترخودم دسترسی داشته باشم هر چند که اگه یه دکتر خوب دیگه پیدا کنم که آخر راهی قبولم کنه عوضش میکنم چون خیلی خیلی روی اعصابمه این دکتره و حتی بهم گفته باید تا ویزیت بعدی وزن کم کرده باشی!

خیلی هم توی دلم را خالی میکنه...انقدر دیروز ترسوندم که فکر کردم دیگه بچه ام را از دست دادم ولی بعدش با خودم فکر کردم این بچه هنوزم پیش خودمه و مثل ماهی توی شکمم تکون میخوره چرا الکی خودم را نگران کنم

برام دعا کنید که این چند هفته باقیمونده به خیر بگذره...

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody