خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

بالاخره روزی که این همه انتظارش را کشیدم رسید...

منظورم زایمان و ... نیست

دیروز آخرین روزی بود که اونجا رفتم سر کار...همه ی وسایلم را جمع کردم و کار هام را تحویل دادم و باهاشون برای 6-7 ماه خداحافظی کردم ولی ته دلم از خدا خواستم که توی این 6 ماه یه بار دیگه دستای گره گشای خودشو باز کنه و کمک کنه که دیگه مجبور نشم برگردم اونجا سر کار...بدون همسری و تنهایی

تنهایی ... دیگه تحملش را نداریم...همه ی  هفت سال زندگی مشترکمون همینجوری گذشت و این چند ماه آخر از همیشه سخت تر بود... پر از بالا پایین هایی که هیچی ازشون نگفتم  و فقط روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که گذشت.......

 الان تنها آرزوم اینه که بقیه زندگیم با آرامش بگذره...با ثبات ...بدون  شب بخیر های تلفنی که سردیش داشت قلبم را منجمد میکرد...

تازه تازه دارم از خودم ذوق زندگی نشون میدم...که اونم همیشگی نیست ولی همون یه ذره اش هم برام غنیمته ...لذتی که از دم کردن چای هل و دارچین میبرم وقتی منتظرم همسری بیاد خونه وصف کردنی نیست ....برای من همینقدر هم باورکردنی نیست

به دعا نیاز دارم ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody