خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دو روزه که پویانم را آوردیم خونه...11 روز بستری بود  5 روز اول فقط سرم داشت و بعدش کم کم شیر خورد تا وقتی که مطمئن شدند که اکسیژنش افت نمیکنه و بالاخره مرخص شد که اون روز شد بهترین روز زندگی من...

فقط خدا میدونه ما توی اون 11 روز چی کشیدیم... الان هم حالش خوبه  و توی بغلم خوابیده...فقط به خاطر دارویی که میخوره خیلی بیحاله و خوابالو...منم شیر خیلی کم دارم ومجبوریم با شیرخشک سیرش کنیم

دکتر گفت به مرور داروش کم میشه و چون دیگه تشنجش تکرار نشده و هیچ دلیلی هم براش پیدا نکردند احتمال میدند که فقط  یه اتفاق بوده باشه

خودم هم خوبم ...فقط جای سه تا لاپاروسکوپی و میکرویی که قبلا انجام دادم آپسه خیلی بدی کرده  فقط با مسکن میتونم تحمل کنم و امیدوارم که با دارو خوب بشه وگرنه بازم جراحی نیاز داره

روزهای خیلی خیلی سختی گذروندم و هنوزم سختی هاش ادامه داره...ولی تمامممممممممم اون سختی ها به یه نگاه و یه خنده پسرم می ارزه...اصلا خواب توی چشمام نیست و تمام مدت نشستم و نگاهش میکنم  و باهاش حرف میزنم ...اصلا دلم نمیخواد از بغلم بذارمش روی زمین...بقیه دعوام میکنند که تو این بچه رو بغلی میکنی ولی برام مهم نیست مگه من کاری مهمتر از بغل کردن ونوازش کردن پسرم هم دارم ؟

--------------------------------

خیلی زود میام عکسش را هم میذارم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody