خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

فکر نمیکنم هیچ وقت روزی برسه که من روزهای بعد از زایمانم را فراموش کنم...لحظه لحظه اش برای همیشه تو ذهنم ثبت شده ...خوب یا بد

ولی حتی اگه همه چیز را فراموش کنم یه چیزی هست که برای همیشه تو ذهنم حک شد و اون صبوری و همراهی همسرم بود...الان که اوضاع آرومتر شده و فرصت دارم که به اون موقع فکر کنم میبینم اگه همسری کنارم نبود یا اگه هر جور دیگه رفتار میکرد من نابود میشدم...نمیخوام توضیح بدم شرایط اون موقع چه جوری بود فقط میتونم بگم خیلی خیلی سخت بود...یه دفعه از همه طرف مشکلات ریخت سرمون ...من که نمیتونستم به چیزی غیر از پسرم که ازم دور بود فکر کنم وو بار همه ی مشکلات روی دوش همسری بود ...با اینکه میدیدم چه جوری این طرف اون طرف میدوه و میفهمیدم چقدر از درون داغونه اما به من که میرسید لبخند میزد..در اتاق را میبست که تنها باشیم دستم را میگرفت و آرومم میکرد اشک هام را پاک میکرد برام از پسرمون میگفت که چقدر قشنگه... از روزهای  خوبی که در انتظارمون بود... ازاینکه ما چقدر خوشبختیم ..

بعد از خدا منبع آرامشم بود همسرم تو اون روزهای سخت....

الان هم همدلیه اونه که قوت قلبمه ...وقتی بقیه بهم کنایه میزنند که چرا شیر خشک میدی به بچه...این آنتی بیوتیک ها که میخوری داره شیرت را خشک میکنه...یواشکی بهم اشاره میکنه که تو اهمیت نده...وقتی تنها میشیم بهم میگه به حرف هیچکس گوش نکن...سلامتی خودت الان مهمه بچه با شیر خشک هم بزرگ میشه ...وقتی نگاه های حسادت آمیز بقیه رو میبینم که چه جوری از توجه همسری به من تعجب میکنند ...وقتی میبینم شب ها با اینکه میتونه بره تو یه اتاق دیگه  راحت بخوابه کنارم میخوابه و پا به پای من تا صبح بیدار میشه میفهمم که خدا چه نعمت بزرگی بهم داده...

روزهای سخت باعث شد تا من همسرم را خیلی خیلی بهتر بشناسم ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody