خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

ساعت یک و نیم شبه و داریم تو خیابون های اطراف خونه میچرخیم تا پویان خوابش ببره ...مژه هاش هنوز برق میزنه از خیسی اشک ...همسری میگه میخوای شب تو ماشین بخوابیم که اگه دوباره گریه کرد راه بفتیم ؟!!!

اگه تو حال دیگه ای بودم میزدم زیر خنده ولی هر دومون خسته بودیم و کلافه و وقت خندیدن نبود...پویان از سر شب شروع کرد به گریه و یه نفس گریه کرد و اشک ریخت تا اخرش ناچار شدیم با ماشین سواری آرومش کنیم

تقریبا هرشب همینجوریه ...روز هم همینطور...فرقش اینه که گریه روزش آرومتره ولی شب ها هلاک میشه از گریه و منم وقتی شروع میکنه به گریه همه کار میکنم و همه چی بهش میدم حتی چای کمرنگ و آب قند و دیگه یادم میره که دکتر ها و کتاب ها میگن نه! فقط میخوام تو اون لحظه پسرم اروم بشه و وقتی دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد صورتم را میذارم به صورتش و خودم هم زار زار گریه میکنم!

خواب هاش همه خرگوشیه و دلم میخواد یکساعت بدون وول وول خوردن و سر و صدا کردن آروم بخوابه ولی اینجوری نیست و خیلی بیقراره

تو اون چند دقیقه کوتاهی که خوابه من میخوام همه کار بکنم...یه چیزی بخورم...آشپزی کنم، خونه رو مرتب کنم ،لباس هاش را بشورم ،یه سری به نت بزنم،و از همه مهمتر بخوابم! که معمولا یکیش را بیشتر نمیتونم انجام بدم

دارم تمام سعی ام را میکنم که زندگیم بشه مثل یه زندگی معمولی ولی نمیشه...خونه ام به هم ریخته شده ،خودم به هم ریخته شدم ! پسملی هیچ وقت اضافه ای برام نمیگذاره

اما اینها قسمت های سختش بود...معدود وقت هایی که آرومه هر دومون با هم لذت میبریم از زندگی ...پسرم خیلی خوشروئه و وقتی دل دردهای لعنتی ولش میکنند بلند بلند میخنده و دل مامانش را میلرزونه ...بعضی وقتا میشه که همون لحظه کنارش نیستم و وقتی صدای خنده اش میاد بدو بدو خودم را بهش میرسونم که مبادا حتی یه دونه از خنده هاش را از دست بدم...

بعضی وقت ها هم که گرسنه است دهنش را باز میکنه و صورتش را تند تند چپ و راست میچرخونه و یه صدایی شبیه حاحا!از خودش درمیاره و دنبال سینه من میگرده و منم که عاشققققققق این حرکتاشم یه ذره لفتش میدم تا بیشتر اینجوری کنه !

یا وقتی شیرخودم  را میخوره و سیر میشه سینه ام را ول میکنه و لبهاشو محکم میچسبونه به هم و لب پایینیش را میاره رو لب بالایی و یه ذره که گذشت یه دفعه مثل گل از هم میشکفه و میخنده ...اون لحظه است که میخوام بمیرم از خوشی...

یا وقتی روی سینه ام خوابش برده و میخوام بذارمش سرجاش دو دستی به لباسم یا به زنجیر دور گردنم یا حتی موهام چنگ میندازه که جدا نشه ازم...

تو همه این لحظه ها و خیلی لحظه های دیگه که از مادر بودنم لذت میبرم ته دلم دعا میکنم ...دعا میکنم  برای همه کسایی که مثل خودم دلشون برای یه فرشته کوچولو پر میزنه ...دعا میکنم خدا نعمت مادر بودنش  را به همه زن ها عطا کنه....

-------------------------------------------------------------

پ.ن.١. روز زن و روز مادر را تبریک میگم ...به همه دوستای خوبم...فرقی نمیکنه  یه فرشته کوچولو تو بغلتون باشه یا نباشه ...همه زن ها ارزش مادر شدن رو دارند

پ.ن.٢.ماندانا جون من نتونستم به ادرسی که دادی جواب بدم...مجبورم همینجا جوابتو بدم...پسر منم ظاهرا شب اول تولدش تشنج کرده و هیچ علت خاصی هم براش پیدا نکردند ولی به ما هم گفتند چون ١۴.١۵ ساعت بعد از تولدش شیر نخورده بود و سرم داشته چون توی ریه هاش مایع جمع شده بود ممکنه تشنج قندی بوده باشه...ما هم از سرش نوار گرفتیم وخدارو شکر مشکلی  نداشت و دکترش گفت چند ماه دیگه دوباره نوار میگیریم ولی پسر من که خیلی اذیت شد سر نوار گرفتن به خاطر داروی خواب اوری که بهش دادند تا دوروز بعد حالت تهوع داشت ...میدونم که توی بیمارستان سونو هم بردنش و از سرش هم عکس گرفتند ولی چون من خودم نمیرفتم بیمارستان از جزئیاتش خبر ندارم...من قرصش را با قاشق بهش میدم و معمولا میخوره...اگه اینجوری نخورد میتونی توی شیر بهش بدی ...منم نمیدونم علائم تشنجش چه جوریه و هر حرکتی که میکنه تنم میلرزه که نکنه این تشنجه..ولی توکل کردم به خدا و پسرم را به خودش سپردم و سعی میکنم همه چی را فراموش کنم ... 

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody