خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

خیلی وقت بود که شمارش معکوس را شروع کردیه بودیم...ماه دیگه این وقتا ...هفته دیگه این وقتا ...دوشب دیگه این وقتا و بالاخره آخرین شب انتظارمون هم رسید ...باورم نمیشد این انتظار چند ساله داره به پایان میرسه...حال غریبی داشتم

اون روز خانواده ام اومده بودند پیشم و با هم رفتیم بیرون و من کلی راه رفتم ...با اینکه از عید به اینطرف دیگه خیلی سنگین شده بودم و راه رفتن برام خیلی سخت شده بود اما اون روز خیلی سرحال و خوشحال بودم رفتیم پارک صفه قدم زدیم و همه چپ چپ بهم نگاه میکردند و تو دلشون میگفتند دیوونه !با این وضعش اومده کوه!

اما من خیلی سرحال بودم و مشکلی نداشتم و همش به فردا فکر میکردم...فردایی گکه قرار بود پسرکم را تو آغوش بگیرم

اون شب بالاخره صبح شد هر چند که من تا صبح نخوابیدم و مدام نگاهم به ساعت بود...زودتر از بقیه بیدار شدم نماز خوندم و دعاهای همیشگی از خدا خواستم که پسرم را صحیح و سالم توی بغل بگیرم اون روز تو لد حضرت زینب هم بود و من این را به فال نیک گرفتم

هوا هنوز تاریک بود که با مامان و بابا و همسری رفتیم بیمارستان ..کارهای پذیرش را انجام دادیم و من رفتم طرف زایشگاه تا اماده بشم برای عمل

نگرانی توصورت مامان و همسری موج میزد و من بهشون لبخند میزدم تا مطمئن بشن که من مشکلی ندارم و از چیزی نمیترسم و

رفتم توی زایشگاه و لباسم را عوض کردم و بقیه وسایلم را دادم به مامانم...همسری کنار در وایساده بود و بغض به گلو بودو نمیتونست حرف بزنه اما من حالم خوب خوب بود و واقعا خوشحال بودم و فقط دو سه ساعت تا دیدن روی ماه پسرکم باقی مونده بود

بالاخره صدام زدند برای اتاق عمل ...یه چادر گل گلی سرم کردم و با یه پرستار رفتم توی اتاق عمل...دکتر بداخلاقم اونجا نشسته بود و تا منو دید گفت حالت که خوبه دخترم؟ از مهربونیش تعجب کردم و گفتم بله خدارو شکر خیلی خوبم

اونم گفت معلومه که باید خوب باشی بعد از این همه سختی حالا داری مادر میشی و بعد شروع کرد راجب اینکه بدن من نسج کلداژن میسازه و جای عملم اسکار بدی میده توضیح دادن برای بقیه کادر اتاق عمل چون من توی نافم جای سه تا عمل دارم که خیلی اسکار بدی داده و هر دکتری میبینه میگه واییییییییییی این جای چیه و من باید توضیح بدم که سه بار لاپاروسکوپی و میکرو کردم و این مال اوناست اما من به حرف اونا گوش نمیدادم و داشتم توی دلم با پسرم حرف میزدم ...این وروجک حتی تو اخرین لحظه ها هم داشت تکون میخورد و تو شکمم بالا پایین میشد و من خیلی خوشحال بودم ...خیلی خیلی خوشحال بودم   

دکتر داشت میگفت باید بخیه هاشو چه جوری بزنیم که دیگه هیچی نفهمیدم و وقتی چشمامو باز کردم دیدم همون خانمی که صبح توی زایشگاه باهاش حرف میزدم روبرومه...چند ثانیه گذشت و من متوجه درد وحشتناکی که دلشتم شدم ...خیلی درد داشتم ...اصلا انتظار همچین دردی نداشتم ...با هرکس حرف زده بودم بهم گفته بود سزارین خیلی راحته و هیچی نمیفهمی اما من درد شدیدی داشتم و صدای ناله هام بلند شد اون خانومه هم روبروی من ناله میکرد یه بار اون ناله میکرد یه بار من...چشمام هنوز تار میدید و فقط درد بود که حس میکردم کم کم ناله هام بیشتر شدو توی ناله کردن میپرسیدم ساعت چنده !!! یه پرستار اومد گفت وای چقدر کولی بازی در میارین! الان براتون مسکن میزنم و یه چیزی زد توی سرم و رفت ولی جوابم را نداد که ساعت چنده ! میخواستم بدونم چقدر دیگه مونده تا از اونجا ببرنم بیرون. من ساعت 7 صبح عمل شده بودم و میدونستم دو سه ساعت طول میکشه تا برم بخش و بالاخره این پسر کوچولو را ببینم کم کم صدای ناله بقیه هم بلند شد اونا بعد از من عمل شده بودن و دیرتر به هوش میومدنداما یکی یکی میردنشون بیرون و من هنوز اونجا بودم

من خونریزی شدیدی داشتم و به خاطر همین توی ریکاوری نگهم داشتند...بالاخره بعد از یه انتظار طولانی و کشنده یه پرستار اومد که منو تحویل بگیره  جا به جا شدن ازاین تخت به اون تخت واقعا سخت بود اما خودم تلاش کردم و بدون داد و بیداد رفتم خودم را کشیدم روی تخت چرخدار!و فکر کردم قسمت سختش تموم شد اما پرستاره بهم گفت ببین عزیزم تو خیلی خونریزی داری و باید شکمت را ماساژبدم یه کمی درد داره ولی باید تحمل کنی ...و دودستی افتاد روی شکم من و محکم فشار میداد و منم فقط داد میزدم واقعا وحشتناک بودو تموم هم نمیشد  وقتی بالاخره دستش را از روی شکمم برداشت خیس عرق بودم و صورتم خیس  ازاشک 

 چند دقیقه طول کشید تا حالم جاا بیاد و بالاخره یه نفر اومدکه من را ازاونجا ببره بیرون و من باوجود اون همه درد هنوزم خوشحال بودم ...از در که اومدیم بیرون مامانم و همسری اومدن بالای سرم مامانم گریه کرده بود

اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود؟بچه رو دیدین؟ و فکر میکردم میگن اره  خیلی خوشکله  اما نگفتند مامانم گفت نه هنوز ندیدیمش تو رو که ببریم بالا  تحویلمون میدند

جابجا شدن از روی اون تخت رو رخت اتاقم هم یه مرحله سخت دیگه بوداما اون هم گذشت و من فقط حواسم پیش پسرم بودو بالاخره اونا رفتند که پسرکم را که حالا چند ساعت بود ازم جدا شده بود  بیارند پیشم و من دل تو دلم نبود که زودتر ببینمش وبا خودم گفتم ترانه...بالاخره اون لحظه ای که اون همه انتظارش را کشیدی رسیداما نمیدونستم چه روزهای سختی را پیش رو دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody