خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 نمیخواستم این پستم انقدر طولانی بشه ولی نشد...هیچی اون روزها نبود که از یادم رفته باشه...میخوام همه اش را اینجا بنویسم شاید از سنگینیش که روی دلم مونده کم شد... میذارمش توی ادامه مطلب که مجبور نباشین همه اش را بخونین!


 مامانم و همسری  وقتی من توی  تخت آروم گرفتم رفتند دنبال پویان...همگیمون خیلی هیجانزده بودیم...اونا رفتند و من دل تو دلم نبود... یکی از بزرگترین لحظه های زندگیم رسیده بود...اما دست خالی برگشتند گفتند دکتر گفته باید یکساعت اکسیژن داشته باشه...منم که اصلا تو حال خودم نبودم و هنوز هم اثر بیهوشی را داشتم و هم درد...هیچ فکر بدی به ذهنم نرسید...دکترخودم بعد از عمل به همسری گفته بود بچه با آپگار10 به دنیا اومد و سالمه سالمه... پس چرا باید فکر بد میکردم؟فقط یکساعت اکسیژن میخواست

تو این فاصله موبایل مامانم و همسری و خودم مدام زنگ میخورد...همه ی فامیل همکارهامون دوستای همسری زنگ میزدند...همسری و مامانم هم میگفتند حال خودش خوبه گفتند بچه باید یکساعت اکسیژن بگیره...یکساعت گذشت و دوباره رفتند و دوباره یکساعت دیگه...و من بازم هیچ فکر بدی به ذهنم نرسید...هیچ فکر بدی...

همینجور یکساعت یکساعت گذشت و دیگه دل تو دلمون نبود تا اخرش همسری اومد گفت گفتند امشب باید تو دستگاه بمونه...توی ریه اش مایع هست

حال خودم اصلا خوب نبود...خیلی درد داشتم و مسکن ها هم اثر زیادی روم نداشت...خونریزیم هم شدید بود و دو  ساعت یه بار یه پرستار میومد و دو دستی میفتاد روی شکم من و با تمام توان فشار میدادو منم دیگه کنترلم را ازدست میدادم و دادمیزدم ..وقتی هم تموم میشد چنددقیقه بعدش گریه میکردم و کم کم آروم میشدم و میخوابیدم و فقط صدای پچ پچ مامانم را باتلفن میشنیدم...موبایلش یه ریز زنگ میخورد و گذاشته بودش روی سایلنت و آهسته حرف میزد...همه یکی دوساعت یه بار زنگ میزدند و حال پویان را میپرسیدند...

خواب چیزی بود که اون روزها خیلی به دادم رسید...میخوابیدم و زمان سپری میشد...هر چی ازشب میگذشت من بیقرار تر میشدم...نمیذاشتند هیچکس بچه را ببینه و مامانم فقط یه لحظه از دور دیده بودش و میگفت شبیه خودته وبوره بوره ...تندتند هم میرفت بخش نوزادان و از دور نیگاش میکرد و میومد برای من میگفت داره تو دستگاه دست و پامیزنه !همسری هم تواین فاصله به نگهبان ها شیرینی !میداد و میومد تو و هر وقت میخواست بره من التماسش میکردم که تو رو خدا نرو و دوباره بیا...همه ته دلمون نگران بودیم اما هی به خودمون امیدواری میدادیم که نه !بچه فلانی  را هم یه شب نگه داشتند! خیلی از بچه ها اینجوری اند و ........ساعت 9 شد و قرار بود من از جام بلند شم و راه برم ...دوتا پرستار اومدند و بهم کمک کردند که بلند شم ...همون لحظه سرم گیج رفت...خوابیدم و به مامانم گفتند بهش اب قند بده و هر وقت بهتر شد مارا صدا بزن...دوباره اومدندو من از تخت اومدم پایین...اما دردش واقعا شدید بود گریه میکردم و فکر میکردم بخیه هام داره پاره میشه اما تلاش میکردم راه برم چون دکتر بخش نوزادان به مامانم گفته بود فقط مادرش وقتی تونست از تخت بیاد پایین بیادتوی ای سی یو و ببینتش و منم به عشق اینکه برم و پاره ی تنم را ببینم تلاشم را میکردم...بهدوتا ژرستاری که زیر دستم را داشتند گفتم میخوام برم نوزادان ...شاید 50 قدم  بود تا اونجا ...گفتند الان نمیتونی ولی من گفتم میتونم ...مامانم اومد زیر دستم را گرفت و چهارپنج تا قدم دیگه که برداشتم یه دفعه جلوی چشمم سیاه شد و رو دست مامامم از حال رفتم ...برم گردند روی تخت و کلی هم پرستاره غر زد که پس ما اینجا چیکاره ایم!وقتی میگیم نمیتونی بیشتر از این راه بری یعنی نمیتونی... خیلی خسته بودم و دوباره خوابم برد...یکساعت بعد دوباره باید راه میرفتم...اینبار همسری هم بودو وایساده بود گوشه اتاق...همینکه پام را از تخت گذاشتم پایین یه دفعه کف اتاق پرشد از خون...خیلی وحشتناک بود...حتی خودمم وحشت کردم مامانم و همسری هول کرده بودند برگشتم روی تخت و دوباره همون ماساژ های وحشتناک تکرار شد ...پرستاره گفت اگه خونریزیت بند نیاد باید برگردی اتاق عمل

ساعت 12 بود که همسری رفت مامانم تازه از نوزادان برگشته بود که شنیدم یکی داره بهش میگه همراه خانم ...شمایین؟ دکتر باشما کار داره ...بدون اینکه چیزی به من بگه رفت و من اینبار واقعا ترسیده بودم و برای اولین بار از نگرانی برای پویان گریه کردم...توی اتاق تنها بودم و تقریبا نیم ساعت طول کشید وقتی برگشت گفت چیز خاصی نبود چندتا سوال درباره سابقه فامیلیتون میخواست...گفت گفتند چون سابقه نازایی داشتند ماباید خیلی حساس باشیم ...بعد ازم پرسید تو فامیل علی اینا که سابقه تشنج نبوده ؟ چند دقیقه سکوت کردم ...و گفتم نه تا اونجایی که من میدونم نداشتند چطور مگه ؟ گفت هیچی فقط دکتره گفت اگه بیماری خاصی ارثی هست ماباید بدونیم

و من حتی یه سر سوزن هم به ذهنم نرسید که چرا اون موقع شب دکتر فرستاد دنبال مامانم و اون هم از من این سوال هارا پرسید ...برای من محال بود که برای پسرم مشکلی پیش اومده باشه...غافل از اینکه همون موقع پویان توی دستگاه تشنج میکنه و دکتری که بالای سرش بوده متوجه میشه...اون شب توی خواب و بیداری و درد گذشت و من منتظر فردا بودم...دکتر خودم وقتی اومدبا تعجب گفت برای من عجیبه که اینجوری میگین ...این بچه با اپگار ده به دنیا اومد و خیلی شرایط خوبی داشت...ساعت ده بود که همسری اومد و گفت امروز مرخصش نمیکنند و چند روز باید بمونه...اینجا بود که دیگه دنیا روی سرم خراب شد... بعد از این همه انتظار حالا باید تنها برمیگشتم خونه ...هیچ جوری نمیتونم توصیف کنم که چه حالی داشتم... گریه میکردم و بیقرار بودم...حالا دیگه هر سه تامون واقعا ناراحت بودیم ...

اما من میخواستم پسرم را ببینم ...بیشتر از 24 ساعت بود که از من جدا شده بود و به جای بغل من تو یه قفس شیشه ای بود...یه چادر گل گلی سرم کردم و با کمک مامانم رفتیم طرف بخش نوززادان...پاهام میلرزید و حال عجیبی داشتم ...انگار میترسیدم...نذاشتند مامانم از دم در اونطرف تربیاد...گان پوشیدم و با پاهای لرزون رفتم جلو...دوتا پرستار نشسته بودند...اونجا پر بود از دستگاه های شیشه ای و من نمیدونستم کدومش پسرمنه....بایه دستم سرمم را گرفته بودم و صدام میلرزید...پرسیدم بچه من کدومه؟ گفت این...به سختی قدم برمیداشتم و مثل بید میلرزیدم و میرفتم جلو...پسرکم پاره ی تنم خواب بود اما نزدیکش که رسیدم بیدار شد و زد زیر گریه ...شدید گریه میکرد...دیگه حال خودم را نفهمیدم...صورتم راگذاشتم به دستگاه و گریه میکردم ...قلبم داشت از جا کنده میشد...پاره ی تنم داشت گریه میکرد و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم ...دلم میخواست بغلش کنم و سرش را بگیرم توی سینه ام تا آروم شه اما هیچ کاری نمیتونستم بکنم ...فقط زارزار گریه میکردم...یکی از اون پرستارها اومد دستم را گرفت و گفت بسه دیگه خانم! برو....... و من چشمامو روی پویان بستم و با پاهای لرزون  و چشمای گریون اومدم بیرون وقتی به مامانم رسیدم دوباره ولو شدم رو دستش و از حال رفتم...مامانم باهاشون دعوا کرد که چرا نذاشتند باهام بیاد و اونا هم گفتند خانم اینجا ای سی یوئه  ای سی یو میدونی یعنی چی ؟

برگشتم توی اتاق...تمام طول راه را گریه میکردم و همه نگام میکردند...پرستارها و همراه های بقیه مریض ها دلداریم میدادند که نترس حالش خوب میشه این چیزا زیاده اما من...دلم میخواست همه شون خفه شن...به من چه که بقیه بچه ها چه جوری اند...من بچه ی خودم را میخواستم ...

برگشتم توی اتاق و از اون لحظه به بعدتا وقتی که اوردیمش خونه  دیگه آروم نگرفتم...تا قبل از اینکه ببینمش نگران بودم اما بیتاب نبودم... حالا دیگه صورت معصومش که اونجوری گریه میکرد یه لحظه از جلوی چشمم نمیرفت و من حالا یه مادر بودم که برای بچه اش بیتابی میکرد...تمام دردهام یادم رفت...دیگه هیچ دردی حس نمیکردم...فقط قلبم بود که از یاداوری صورت معصوم پسرم آتیش میگرفت و هیچ کاری ازدستم برنمیومد...مامانم با چشمای گریون وسایلمون را جمع میکرد و من دستم را گذاشته بودم روی چشمام و فکر میکردم مگه میشه ؟یعنی باید بدون پویان برگردم خونه...یعنی پویانم اینجا تنها بمونه ؟ پس اون لحظه ای که این همه بهش فکر کرده بودم چی ؟ میخواستم بچه ام را خودم توی بغل بگیرم و ببرمش توی خونه... چه جوری میخواستم پاره ی تنم را اونجا تنها بذارم و خودم برم خونه....

اما اینکارو کردم...با قیافه ای که هیچی از یه مرده کم نداشت!و دلی که مثل کوره ی جهنم میسوخت و قدم هایی که به زور از زمین بلندشون میکردم از کنار پنجره ای که پسرکم پشتش خوابیده بود رد شدم...چشمام را بستم و بغضم را قورت دادم و از اونجا رد شدم ...با پویانم  رفته بودیم اونجا و برای اومدنش یه عالمه نقشه کشیده بودم و حالا داشتم اونجا تنهاش میذاشتم و خودم برمیگشتم خونه...

تو اون لحظه من بدبختترین زن عالم بودم.......

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody