خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دیروز زندگی مشترکم هشت ساله شد و پسرکم سه ماهه...هشت سال پیش یه دختر 19 ساله خام و بلندپرواز بودم و حالا یه زن با یه عالمه تجربه تلخ و شیرین که سه ماه از مادرشدنش میگذره...

بعد از سه ماه خیلی چیزا تغییر کرده...بی قراری های پویان کمتر شده...خوابش بهتر شده..یاد گرفتم چه جوری هم بچه داری کنم هم خونه داری...یاد گرفتم که باید صبورباشم و قوی...که برای اینکه بتونم پسرم را خوب بزرگ کنم اول باید خودم سالم و سرحال  باشم...به غذا خوردنم خیلی اهمیت میدم که اگه شیر خودم کمه حداقل مقوی باشه...ز چیزایی که ناراحت و بی حوصله ام میکنند دوری میکنم و میرم دنبال چیزایی که بهم آرامش بده...کتاب میخونم آهنگ گوش میدم و میخوابم!

پویان هم هیچی از دلبری و شیرین کاری برام کم نمیذاره و هر روز با یه حرکت و یه صدای جدید غافلگیر و ذوق زده ام میکنه ...صبح ها که بیدار میشه مثل گل به روم میخنده یه نیم ساعتی با هم بازی میکنیم تا دوباره خوابش میگیره و چرت صبحگاهیش را میزنه ...دوست داره همیشه توی بغلم باشه ...اگه وقتی خودش دوست نداره بذارمش زمین لباشو جمع میکنه و بغض میکنه و یه دفعه میزنه زیر گریه...عاشق اینه که روی پاش بایسته..دستاشو که میگیرم تا نوک پنجه بلند میشه و بعد از روی شکم من قدم میزنه و میاد بالا تا برسه سر شونه ام وتو طول این پیاده روی هی ذوق میکنه و میخنده...موقع شیر خوردن هم یه عالمه بازی درمیاره یه مک میزنه و محکم سرش رامیکشه کنار ومیخنده و بعد صورتش را میچسبونه به سینه ام و دوباره مک بعدی تا وقتی حوصله اش سربره و بعد دیگه دنبال شیشه میگرده و دیگه هر کاری بکنم حاضر نمیشه یه مک ناقابل به سینه من بزنه وبا این مدل شیرخوردنش که تند تند سرش رامیکشه عقب باعث میشه زخم سینه من هیچ وقت خوب نشه

دوست داره  همیشه  یه نفر باهاش حرف بزنه و انقدر قشنگ جواب میده که از حرف زدن باهاش سیر نمیشم...

نمیدونم چیکارکنم که خدا بدونه من خیلی ازش ممنونم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody