خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

حبابی که دور خودم ساخته بودم ترکید...دست پسرکم برای 7-8 ثانیه لرزید و به تن من و همسری یه زلزله 10ریشتری انداخت...وقتی داشت تو بغل همسری بازی میکرد یه دستش شروع کرد به لرزیدن... حالت خودش هیچ تغییری نکرد و همونجوری به حرف زدن همراه با نق نقش ادامه داد اما من و همسری رنگ از صورتمون پرید و یه ربع بعدش پیش دکتر بودیم و نتیجه اش هم این بود که نمیشه تشخیص قطعی  داد که تشنج بوده یا یه لرزش معمولی اما به احتمال زیاد لرزش بوده که قضیه اش از تشنج جداست

خدارو هزاران هزار بار شکر...اما دوباره این مشکل برام زنده شد...درحالی که به کل داشتم فراموش میکردم که چه اتفاق هایی افتاد و پسرکم برای چی 11 روز از من دور بود...

این روزها زیاد  سرحال نیستم... بی حوصله و خسته ام   ...نه از بچه داری..که با هر صدایی که از گلوی پسرکم درمیاد و هر خنده ای که رو لب های خوشگلش میشینه تا آسمون  ها میرم بالا...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody