خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

قراره بریم مهمونی...جلوی کمد لباس هام وایسادم و یکی یکی درمیارم ...یه نگاهی بهشون میندازم و میذارم کنار...بعضی هارو هم امتحان میکنم به امید اینکه معجزه شده باشه و لباس سه چهار سایز گشاد شده باشه !

بغضم در آستانه ترکیدنه...نمیدونم کی این همه اضافه وزن پیدا کردم که خودم هم نفهمیدم ...باورم نمیشه این منم که 12 کیلو اضافه دارم ...12 کیلووووووو

از جلوی آینه که رد میشم صورتم را میچرخونم که نگاهم به خودم نیفته...حتی دلم نمیخواد همسری نگام کنه...

به خودم دلداری میدم که عیب نداره پارسال خوش تیپ بودی و بچه نداشتی ،امسال دیگه خوش تیپ نیستی ولی به جاش پویان را داری ...ولی واقعیت اینه که خیلی ها هم بچه دارند و هم خوش تیپن ...چرا من نباید از اون دسته باشم

نمیتونم پسرکم را از همین یه ذره شیری هم که میخوره محروم کنم ...چاره ای ندارم غیر از اینکه به ترانه جدید و هیکل جدیدم عادت کنم ...

اما خیلی سخته ... گاهی حتی شیرین کاری های پویان هم نمیتونه جلوی ناراحتیم را بگیره

نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody