خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

لباس پسرک را عوض میکنم و میذارمش روی تختمون...مثل همیشه مشغول بازی کردن با گل های روتختی میشه و تلاش میکنه بخوردشون !

خودمم دراز میکشم کنارش و چشمام را میبندم ...یه دفعه سقوط میکنم...نمیدونم به کجا انگار دارم میفتم ته یه چاه عمیق و تاریک ...زبونم بند میره و بدنم هم فلج شده انگار ...قدرت هیچ کاری ندارم... سعی میکنم دستم را حرکت بدم ولی نمیشه ...چشمام هم نمیتونم باز کنم ...همه جا تاریک تاریکه ... درست مثل صحنه های کارتون توشی شان ( اون پسر کوچولوئه که تو بچگی مامانش را ازش جدا کردند و درحالی که خونه شون داشت میسوخت دنبال مامانش میدوید و گریه میکرد...تو عالم بچگی بارهاپای این کارتون گریه کردم..نمیدونم چرااز همچین قصه سوزناکی کارتون ساخته بودند)

یه لحظه به ذهنم میرسه نکنه دارم میمیرم ؟... و بعدش اگه  من بمیرم پویان چی میشه ...

اما یه دفعه اون حالت برطرف میشه و حالم میاد سرجاش ...

این دومین باره که اینجوری میشم...اولین بار 4 روز بعد از زایمانم بود ...بعد از اینکه با کمک همسری دراز کشیدم روی تخت اینجوری شدم ...ظاهرا یه صداهای ناهنجاری از گلوم دراومده و مامان و همسری به دادم رسیدند ...توی خواب این حالت برای همه  زیاد پیش میاد ولی تو بیداری؟ ...اون دفعه گذاشتیم به حساب ضعف بعد از زایمان و ناراحتیم برای پویان ...اما این بار ... نمیدونم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody