خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 دیروز روز خیلی قشنگی بود

 عصر بارون خیلی شدیدی اومد که البته رگبار بود و زود تموم شد ولی بعدش یه رنگین کمون  خوشکللللللللللللل درست شد

 که من از نگاه کردنش  یه لذت اساسی  بردم

 من و همسری هم زود رفتیم بیرون و تو اون هوای لطیف بعد از بارون قدم زدیم

و به رنگین کمان نگاه کردیم خیلی خوشکل بود

 دلم برای همچین هوایی لک زده بود   اخه من عاشق هوای بارونی و ابری ام

 دلم برای پاییز هم تنگ شده  چقدر خوبه که داره میاد

 البته دیروز یه نقطه سیاه داشت که اونم امپول زدن من بود  از اون جایی که بنده خیلی ترسو تشریف دارم

 این تزریقاتی ها هم همه ناشی از اب درمیان

تازه امروز هم باید یکی دیگه بزنم  چهارشنبه هم دوتای دیگه

 اخه خدایا  میخواستم دیگه اه و ناله نکنم ولی چرا ما باید اینجوری بچه داربشیم  تازه اینا که چیزی نیست

   اگه کارم به میکرو و ای وی اف و بکشه باید روزی 7-8 تا امپول بزنم فکر میکنم یه دو هفته ای   طول بکشه

 ولی بازم نا شکری نمیکنم  نینی بیاد هر جور عشقش کشید بیاد

 من و همسری الان داریم روزهای سختی میگذرونیم نه به خاطر قضیه بچه

 به خاطر بلاتکلیفیمون

نمیدونیم که بالاخره به همیسری انتقالی میدن یا نه

 الان دو ماهی هست که همینجور معلقیم بین زمین و هوا

 ولی این روزهای اخر خیلی سخت میگذره

 

 خیلی بده که ادم ندونه برای اینده اش چه تصمیمی میتونه بگیره از هر نظر مالی خیال باطلکاری .........

تازه چند ماهه رفتنمون  رو به کلینیک نوید عقب انداختیم که وقتی رفتیم بریم اونجا ولی معلوم نیست که چی بشه

 اگه اینجا باشیم خیلی سخته که تهران بریم دکتر دیگه نمیشه پنهان کاری کرد 

 خدایا ما خودمون و زندگیمون و اینده امونو سپردیم به تو

 هر چیزی هم که پیش بیاد مطمئنم که مصلحت تو بوده

پس خودت بهترین راه رو پیش رومون بگذار خیال باطل

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody