خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

بعد از چند سال فرصتی پیش اومد که بریم باغ قدیمی پدربزرگم...جایی که یه دنیا خاطره ازش دارم که هر چی بزرگتر شدم بیشتر ازشون فاصله گرفتم ...

 همه چی مثل قبل بود ...جاده باریک و خاکی که از دو طرف درخت های صنوبر روش سایه انداختند...

جوی  آبی که هنوزم آبش به خوشمزگی و خنکی و گوارایی  همون قدیماست...

باغ انگوری که همیشه پزش را به همه میدم و میگم بهترین انگور های این شهر مال باغ پدر بزرگ منه و پدربزرگی که همیشه بهش افتخار میکنم و میگم  من نوه حاج ... ام ...بهترین مردی که خدا آفریده... یه مرد مرد... یه مرد بزرگ با یه دل دریایی ...

دیروز تونستم به پسرکم شادی بدم...اجازه دادم  هر چی دلش خواست آب بازی کنه...نه تو استخر بادی و  یه وجب تراس !

تو یه جوی آب  که همون لحظه از دل زمین میجوشید و میومد بالا ...

از اطراف براش سنگ جمع میکردم و با ذوق پرتاب میکرد توی آب  و هر چی آب بالاتر میپاشید صدای خنده پسرکم بلندتر میشد

اجازه دادم توی باغ قدم بزنه و   خودش با دستای کوچولوش انگور بچینه و همونجا بذاره توی دهنش و با لبخند قشنگش ازم تشکر کنه ...

دیروز برای من روز خوبی بود...خیلی از خاطرات کودکیم را تو وجود پویانم زنده کردم و از شنیدن صدای خنده های از ته دلش منم خندیدم ...

خوشحالم که تونستم یه روز به این شادی و قشنگی براش درست کنم...

 

 آپلود عکس کوچولوهای فارسی

ااینم چند تا عکس از روزمرگی های پسرک و مامان !

 

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody