خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دلم میخواد دو سه ساعت تنها باشم و به همه چیزهایی که تو سرم میگذره فکر کنم و بنویسم ...ولی تا میخوام به یه چیزی مفصل فکر کنم رشته ی افکارم پاره میشه ...توسط کی اش هم که دیگه گفتن نداره!

حوصله توضیح دادن ندارم ...حوصله نصیحت شنیدن هم ندارم ...

دلم خنده میخواد...خوشحالی...تفریح ...گشت و گذار... ولی همزمان حوصله هیچکدومش را هم ندارم!  البته هیچ پیشنهادی را هم رد نکردم !

شاید حق با همسری باشه ...شاید من خیلی سخت شدم...شاید هم حق با اون نباشه و ......

شاید هم زمان که بگذره ،تکلیف کار و انتقالیم که مشخص بشه ،تکلیف خونه ای که نمیدونیم میخوایم بخریم یا بفروشیم که معلومه بشه ،شاید وقتی  از همه ی این فکر و خیال ها آزاد بشم حال منم بهتر بشه ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody