خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

                                                 

قبل از هر چیز ماه رمضان رو به همه اونایی که دوستش دارند تبریک میگم

  من واقعا به پر برکت بودنش اعتقاد دارم و هر چند که دارم از گرسنگی میمیرم ولی بازم دوستش دارم

 

 

نمیدونم چرا هر وقت من تصمیم میگیرم شاد و پر انرژی باشم یه کسی یا یه چیزی حالمو میگیره !دیروز صبح تصمیم گرفتم که سعی کنم شاد باشم

صبح پاشدم صبحانه درست کردم و زنگ زدم به همسری که بیاد با هم صبحونه بخوریم وقتی هم که اون رفت   ورزش کردم و

 خیلی  سر حال شدم بعد هم یه اهنگ شاد گذاشتم و وبعد از مدتها خودم واسه خودم رقصیدم !!!!!!اخه من کلا از رقص بدم میاد نمیدونم دیروز چرا هوس کردم برقصم ؟

  تازه  برای ناهار یه قورمه سبزی توپ هم گذاشتم چون تا یه ماه دیگه از ناهار خبری نبود حسابی هم خوردم و

 دیگه بیخیال اضافه وزن شدم بعد هم اومدم دو سه ساعتی توی نت چرخیدم

عصر هم بعد از دوهفته تصمیم گرفتم برم خونه مامانم حالا تا خونه مامان اینا پیاده ده دقیقه راهه !ولی من دو هفته بود که نرفته بودم

دارم خودمو به دوری عادت میدم

تازه مانتو جدیدم رو هم پوشیدم که واقعا عجب مانتوی مزخرفیه  !!!!!!!

اخه هفته پیش رفتیم با همسری یه دونه از این مانتو ها که فقط یا یه سنجاق سینه بسته میشه خریدیم  خیلی از مدلش خوشم می اومد

ولی دیروز تو خیابون که راه میرفتم جلوش باز میشد ومدام باید با دست نگهش میداشتم!غیر از یه سنجاق سینه که بالاش میخوره هیچی دیگه نداره

 یکی دو بار هم پوشیده بودم ولی چون فقط توی ماشین نشسته بودم متوجه نشده بودم که باز میشه

حالا خوبه زیرش تاپ پوشیده بودم وگرنه دیگه خیلی ضایع میشد

خلاصه روز خوبی گذرانیدیم !ولی امروز از صبح دارم بد میارم

اول صبح که یه خرابکاری کردم که خیلی  اعصابمو به هم ریخت

بعد هم پدر شوشوی محترم اومده مثلا با من حرف بزنه که راضیم کنه که بیخیال کار و استخدام بشم و همینجا بمونیم

خیلی خیلی اعصابمو به هم ریخت دوست داشتم جیغ بزنم

اخه من خودم تمام وجودم پر از تردیده  اصلا دیگه نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط

 هیچ کس هم نیست که باهاش مشورت کنم  

به من میگه من روزی رو میبینم که برای مامان و بابات له له بزنی و پشیمون بشی که چرا رفتی

 اخه این حرفه که میزنه ؟ تازه مگه من میخوام برم ؟

پسر خودش اینجا رو دوست نداره و روزی صد دفعه میگه میخوام برگردم میخوام برگردم

  اون که از مشکلات ما خبر نداره    از تنهایی های ما که خبر نداره

نمیدونه که  من و همسری چقدراز این زندگی تکراری خسته و دلزده شدیم

نمیدونه که ما  بهترین روزهای زندگیمونو توی تنهایی گذرونیدم تا درس بخونم

  چقدر شب ها به جای اینکه تو بغل همسری خواب باشم تا نصفه شب درس خوندم

حالا به همین راحتی میگه قیدشو بزن بعدا باز هم کار گیرت میاد

 

مگه فکر میکنه من از اینکه از پیش بابا و مامانم برم خوشحالم ؟به خدا وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه

 ولی مگه چاره ای هم دارم  همسری که روز اول به من گفت من اینجا نمیمونم و به محض اینکه دورم تموم بشه برمیگردم

الان میتونم بهش بگم من نمیام ؟

 

تازه همه اینا یه طرف  شک و تردید های خودم هم یه طرف دیگه داره داغونم میکنه

روزی هزار بار با خودم میگم نکنه دارم اشتباه میکنم ؟

نکنه پشیمون بشم و چاره ای نداشته باشم ؟

نکنه مامان و بابام غصه بخورن و مریضتر از اینی که هستند بشن ؟

بابای همسری به من میگه فکر مامان و بابات باش  داداشت که رفته اون سر دنیا تو هم بذاری بری  اونا میمونند با یه خواهر کوچولوت

ولی من که نمیخواستم برم دنبالش بابام وقتی فهمید قبول شدم و نمیخوام برم دعوام کرد که چرا نمیری ؟اون که خودش به من گفت ما موفقیت تو رو میخواهیم

 بابای خودم درک میکنه ما چقدر سختی کشیدیم تو این 6 سال ولی اون نه

 امروز با حرفاش داغونم کرد  داغون تر از اونی که بودم

 

 

                                                                     

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody