خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

برای کارم ناراحت نیستم ...قبلا بودم ولی دیگه نیستم ...خسته شدم از دویدن دنبال همه چیز

ولش کردم ...به امید اینکه طبق قانون نمیدونم چی ! خودش بیاد دنبالم...اگه قسمتم باشه میشه و اگر هم نباشه دنیا که به آخر نرسیده ...راه دیگه ای برای سرگرم کردن خودم پیدا میکنم

مثلا پاساژگردی و خرید!  فقط شاید همسری از این راه حل من خوشش نیومده باشه !

میروم داخل یک مغازه خنزر پنزر فروشی و هفت رنگ بدلیجات میخرم ...که مثلا توی هر مهمونی با لباسم ست کنم اما از خودم نمیپرسم آخه کدوم مهمونی ؟ با کدوم دوست و فامیل؟ توی شهر غریب؟  لذت خریدنش برام کافیه ...

توی مغازه های لباس بچه فروشی میچرخم و دلم برای هر کدامشان غش و ضعف میرود !ولع من در خرید کردن برای پسرک تمام ناشدنی است

سه رنگ کراوات و پاپیون برای پسرکم میخرم  به امید عروسی هایی در آینده !خدا لطف کند و ومجردهای فامیل زیر طوق ازدواج بروند تا کراوات های من روی دستم باد نکند !

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody