خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

تمام هفته ی گذشته را در گیر پیدا کردن و بررسی کردن یک مهد کودک خوب بودم اما نتیجه ای نداشت

چند روز پسرکم را بردم و دو سه ساعت توی مهد محل کارآینده ام گذاشتم و خودم هم دورادور مراقبش بودم اما هر بار با هق هق گریه و اشک میومد توی بغلم

از مربیش میپرسیدم خوبه ؟گریه نمیکنه ؟میگفت نه داره بازی میکنه و وقتی میرفتم توی اتاق میدیم پسرک عزیزتر از جانم یه گوشه مظلومانه نشسته و داره اشک میریزه و منو که میدید گریه ی آرومش تبدیل به هق هق میشد

حتی برای همین چند روز و چند ساعت هم نمیتونم خودمو ببخشم و عذاب وجدان ولم نمیکنهو به این نتیجه رسیدم که مهد کودک حداقل برای این سن بچه جای مزخرفیه !

طبق توصیه اطرافیان و همکاران و مربی های مهد که همه میگفتند اولش همینجوره تحمل کن درست میشه !تحمل کردم و بغضم را قورت دادم و به خودم گفتم قوی باش ...قوی باش...قوی باش

ولی آخر نتونستم تحمل کنم که بچه ام انقدر گریه کنه تا به مهد عادت کنه...تمام حس امنیتش از بین رفته بود و ترس توی چشماش موج میزد..

فردا با یه پرستار قرار گذاشتم...کلی نذر و نیاز کردم که خوب باشه و پویان باهاش کنار بیاد...چون اگه اینطور نشه دیگه نمیدونم باید چیکار کنم...

خداجونم بازم دست به دامنت شدم...خودت میدونی که چاره ی دیگه ای ندارم...پس این بار هم کمک کن ...

--------------------------------------------

پ.ن.1. چند وقته بعد جدیدی از شخصیتم را کشف کردم که از نتایج مادر شدنمه !اونم اینه که یه مادر وقتی برای بچه اش احساس خطر و ناامنی بکنه حتی از یه ببر زخمی هم میتونه خطرناکتر و درنده تر باشه !

پ.ن.2.از خوندن تجربیاتتون درباره مهد یا پرستار..خوب و بد هر کدومشون و هر تجربه و پیشنهاد دیگه ای خیلی خیلی  خوشحال میشم

 

نوشته شده در شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody