خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

فصل جدیدی از زندگی برای هر سه نفرمان آغاز شده و مثل باقی فصل های زندگی تلخ و شیرینش به هم آمیخته ...تجربه کار داشتم اما تجربه کار و بچه داری همزمان چیز دیگریست!

پسرکم را به خانمی هم سن و سال خودم میسپارم... هر صبح آرام و بی صدا لباس میپوشیم و من بعد از تکه لباسی که میپوشم از گوشه در نگاهش میکنم...مثل یه گل  روی روتختی گلدارمان خوابیده... خوشحالم که مجبور نیستم از خواب ناز بیدارش کنم .. همه چیز را برایش آماده میکنم و روی یک برگ کاغذ هر چیزی که لازم باشد مینویسم و میگذارم روی میز ...هر چیزی که شب قبل به ذهنم رسیده به پرستار میگویم و میروم...

توی اداره مرتب به ساعت نگاه میکنم تا از نه بگذره و بعد هر لحظه منتظر مسیج پرستارش هستم که یعنی بیدار شده...و بعد هم دو سه بار در طول روز زنگ میزنم و حالش را میپرسم...تا ساعت دو میشه و من به سمت خونه پرواز میکنم!

اما کار...شلوغ...شلوغ...شلوغ...بی نظم و به هم ریخته...مدیر ناراضی...پرسنل ناراضی...ارباب رجوع ناراضی......اما  من راضی ام !

حسنش اینه که همین شلوغی ها باعث میشه نفهمم چطور زمان میگذره و چشم به هم میگذارم وقت رفتن رسیده...

----------------------------------------------------

پ.ن.1.همزمان با سرکار رفتنم پسرک سرمای سختی خورد   و تبدیل شد به عفونت حاد ریه ! هنوز بعد از دوهفته آنتی بیوتیک میخوره و کاملا هم خوب نشده...تجربه وحشتناکی بود...یک شب تاصبح سرفه کرد در حدی که بعد از سرفه دیگه نفسش بالا نمیومد و دیگه نای گریه کردن نداشت و من هم کاری به جز گریه کردن از دستم برنمیومد...بدترین شب زندگیم بود ...همه مان گریه میکردیم ...من ...همسری ...بابام...مامانم شب های بعد بهتر بود اما باز هم سخت بود...با اینکه پویان از اول در مقابسه با بچه هایی که اطرافم دیده بودم بیشتر گریه میکرد..بیشتر نق میزد وکمتر میخوابید اما هیچ وقت احساس نکرده بودم که به عنوان مادر حقی به گردنش دارم...اما حالا بعد از  این دوهفته ی سخت فکر میکنم وقتی بزرگ بشه شاید بهش بگم من مادرتم و به گردنت حق دارم...

پ.ن.2. چند وقتی است به لطف پسرک در خانه ی ما یا هر خانه ای که ما در آن باشیم  هر شب بساط بزن و برقص برپاست!

یک نفر میزند و بقیه هم باید دست بزنند و تمام نگاه و حواس و توجه شان به پویان باشه  تا اون هم وسط مجلس با تمام توان میرقصه و خستگی هم سرش نمیشه ...

و من...  از شما چه پنهان !گاهی از ذوق اشک گوشه ی چشمم جمع میشه و توی دلم هر چه قربان صدقه رفتن بلدم را نثارش میکنم

پ.ن.3.این ها فقط یک روی سکه بود...راست راستش خیلی خسته ام...از خیلی چیزها...

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody