خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 روزها و ساعت ها بهش فکر کردم تا تونستم حال خودم را درک کنم و به قلم بیارم ...

بیقرارم...خیلی بیقرار...

نمیتونم به جاش بگم دلم آشوبه چون همیشه نیست...نمیتونم بگم استرس دارم چون همیشه ندارم

نمیتونم بگم ناراحتم چون همیشه نیستم...تنها چیزی که میتونم درباره حالم بگم همینه ...

----------------------------------

پ.ن.1. دستم به نوشتن نمیره...این پست هم مدیون همین بی قراری ام....

پ.ن.2. از یکماه پیش گرفتار مریضی پسرک هستیم...شکر خدا به خیر گذشت اما خیلی سخت گذشت...

دکتر...آمپول ...دارو..سرم..تب...بیحالی...بیخوابی..گریه های پسرکم...گریه های من.....و ......... هنوز  هم کم و بیش ادامه داره ولی با شدت خیلی کمتر و رو به بهبود ...باز هم شکر خدا ...

نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody