خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 این عنوان هم عجب چیز بیخودیه ها !!

من همیشه باهاش مشکل دارم  اخه چه عنوانی میتونم رو حرفای بی سر و ته ام بگذارم

؟؟؟؟

 منو همسری دیروز رفتیم دکتر  و تو سونو معلوم شد که ۵ تا فولیکول خوب دارم 

معنیش اینه که اگه خدا بخواد میتونه ۵ تا بچه یکجا به ما بده !!

البته خدا نکنه که همچین چیزی بخواد 

 همسری هم  کلی ذوق کرد و از دیروز همش دعا میکنه که دو تاش بگیره

 ........بچم عشق دوقلو داره !!!

فردا هم ای یو ای و دوباره دو هفته انتظار تا معلوم بشه که نتیجه اش چیه 

توکلم فقط به خداست 

تازه دیروز توی مطب که بودم بهم زنگ زدند که شنبه برم 

 برای اینکه محل کارم معلوم بشه و بهم حکم بدند

انتقالی همسری هم که همچنان بلاتکلیفه  معنیش اینه که

من بیچاره باید یه مدت تنها باشم اونجا

و اگه بهش انتقال دادن که هیچ ولی اگه ندادند مثل بچه ادم برم انصراف بدم

دیروز سه چهار نفر حال و احوالمونو پرسیدند و

 بعدش همشون گفتند ای بابا چه گرفتاری شدین شما !!!!!!!

یکی از دوستای دانشگاهم  هم بعد از دو ماه زنگ زد که حالمو بپرسه 

 ما وقتی یکسال بود عروسی کرده بودیم با هم رفتیم دکتر و

دکتر به اون گفت تا هروقت بخواد میتونه جلوگیری کنه ولی به من گفت

دیگه باید بگذاری کنار ولی من چشم سفید گوش نکردم و خودمو انداختم تو هچل

اون ماه اول حامله شد و الان بچه اش ۴ ماهشه ولی تو این مدت خیلی اخلاقش عوض شد

قبل از اینکه حامله بشه چون میدونست که من نباید دیگه جلوگیری کنم

(با هم رفتیم دکتر )گاهی یه بار میگفت

خواب دیدم من یه بچه  خوشکل تو بغلمه و تو داری بهم حسودی میکنی !!!!!!!

 یا حرفای شبیه این ولی من به دل نمیگرفتم وقتی هم که حامله شد

با اینکه دیگه پیش هم نبودیم و اون یه شهر دیگه بود مرتب زنگ میزدم حالشو میپرسیدم

و انقدر ذوق بچه اونو داشتم که انگار خودم حامله شدم

قبل از زایمانش هم با اینکه شمال بودیم انقدر باهاش صحبت کردم تا اروم شد 

 چون خیلی میترسید از سزارین

ولی اون خیلی بیمعرفته   خیلی زیاد وقتی بهش گفتم استخدام شدم

حتی یه تبریک کوچولو هم بهم نگفت وکاملا معلوم بود که از حسودی داره ........

الانم بعد از این همه وقت زنگ زده که اعصاب منو به هم بریزه با حرفاش

پشت تلفن فقط مییگه حمید از وقتی بچم به دنیا اومده فلان میکنه برام بهمان میکنه برام

قبلا اصلا با شوهرش سازگار نبود و مدام با هم قهر بودن

 و به رابطه من و همسری خیلی حسودی میکرد

 تا حدی که جلوی اون هیچ وقت تلفنی  با همسری صحبت نمیکردم

وبعضی وقت ها هم ازش میخواستم انقدر به من زنگ نزنه که اون دلش بشکنه ولی .......

.

دیروز فهمیدم دوستی که انقدر دوستش  داشتم اصلالیاقت  محبت های منو نداشته

البته تقصیر خودمه  باید زودتر از این میشناختمش

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody