خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

مامان میشه بلام گصه بگی ؟

اره عزیز دلم قصه چی بگم ؟  اوممممممممممم ...گصه ی پویان 

و من شروع میکنم به گفتن گصه پویان ...

یکی بود یکی نبود ..زیر گنبد کبود عیر از خدای مهربون هیچکس نبود .. یه آقا پسر خوشکلی بود که اسمش پویان بود و............................................

تا میرسه به جایی که پریا شب میخواد پیش مامان بخوابه ...اینجاست که یه دفعه پویان واکنش نشون میده و میگه نهههههههههههه بله خونه خودشون بخوابه  بره بگل مامان خودش بخوابه ... به گوشیت دست نزنه ها ! به کیفت دست نزنه ها ! سبال ماشین  بابا علی نشه ها ! 

چند ماهه که دارم پسرکم را برای ورود عضو جدید آماده میکنم   با  قصه و بازی .. 

براش  از پریا میگم که میخواد بیاد  خونه مون ...قراره براش یه عالمه اسباب بازی بیاره ...و پویان را خیلی دوست داره  و میخواد باهاش بازی کنه 

گاهی میگه دوستش دارم و گاهی هم میگه نه دوستش ندالم !  میزنمش تا گهر کنه و بره خونه خودشون !

فقط خدا  میدونه که من چقدر بابت واکنش پویان به عضو جدید خونه نگرانم .. نمیخوام پسرک عزیزتر از جانم حتی برای یه لحظه غم توی دلش بیاد ... چند ماه گذشته از بدترین روزهای زندگی من بودند... نه جسمم آمادگی یه عضو جدید داشت و نه خودم ... اما با هر سختی بود  گذشت ... بالاخره این نه ماه گذشت و حالا فقط دوشب تا اومدن دختر کوچولوم باقی مونده ... و من انقدر نگرانی توی ذهنم دارم که  نمیدونم به کدومش باید فکر کنم ...

همیشه فکر میکردم پویان برام کافیه.مخبتش عشقش ...خدا شیرین ترین و دوست داشتنی ترین پسر دنیارو بهم داده بود و همین برام بس بود.. اما بازم عافلگیرم کرد و مسیر زندگیم را عوض کرد..و من بازم  همه چیز را به خودش سپردم...

خیلی نگرانم که از پسش برنیام ... که نتونم از عهده ی بزرگ کردن دو تا  بچه به خوبی بر بیام ..که نتونم خودم را پیدا کنم و خیلی زود برگردم به زندگی عادی...

اما دیگه برای این نگرانی ها دیر شده ...چاره ای غیر از رو برو شدن با واقعیت ندارم ...

------------------------------------------------------------------------

پ.ن . پراکندگی جملاتم را  به پراکندگی ذهنم ببخشید .. 

-دلیل ننوشتنم نداشتن وقت نیست ! انگیزه ام برای نوشتن کم شده ...خیلییییییییییی کم 

-من ناشکری  نمیکنم ..برعکس ..هیچکس به اندازه خودم نمیدونه  خبر اینکه دوباره دارم مادر میشم چه تاثیر بزرگی توی زندگیم داشت و چقدر همه چیز را برام تعییر داد .. اما شرایط خیلی سختی داشتم که بازگو کردنش را ندارم ...

امیدوارم تولد دخترک نقطه ی عطفی یاشه توی زندگیم ...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody