خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

اومدم خونه مهمونی ! دیشب رسیدم  فردا هم بر میگردم

 میبینید تو رو خدا چه زندگی دارم انگار رو پیشونی من و همسری نوشته محکوم به جدایی !!!!!!

اما از کار بگم

کار کردن خیلی خوبه خیلی زیاد اما به شرطی که شرایطت مهیا باشه

نه مثل من تو یه خونه خالی و تنها زندگی کنی

این یک هفته اصلا نفهمیدم چطوری گذشت  اصلا یادم نبود که ایو ای کردم

اصلا حساب کتاب نکردم که ببینم چند روز دیگه باقی مونده تا بفهمم چی شده

با وجودی که مسیرم یه کم دوره ولی محیطش خیلی خوبه 

  روز اول که رفتم اقای رئیس کلی بهم تبریک گفت !!!!!!

 بعد هم همکارا تبریک گفتند و چقدر از محیط دوستانه و رابطه صمیمیشون با هم تعریف کردن

واقعا هم همینطوری بود خیلی فضای خوبی بود انقدر ازم تعریف کردن که خودم شرمنده شدم

فقط یه اقایی بود که یه ذره چشم .... بود و اصلا ازش خوشم نیومد

اون روز تصمیم گرفتم وقتی برای همیشه رفتم اونجا نوکشو بچینم

چون من فعلا دارم تو ساختمان مر کزی اموزش میبینم ولی

مثل اینکه عمر شاغل بودنم کفاف اونجا ها رو نمیده  و من چند روزه دیگه انصراف میدم

چون انتقال شوشو قطعا نشد و دیگه هیچ امیدی نیست

البته خانواده ام که میگن یکسال اونجا بمون شاید سال دیگه درست شد!

نفسشون از جای گرم در میاد  انگار نه انگار که من تازه یکساله که تو خونه زندگیم هستم

و ۴ سال دوری کشیدم  مگه یه ادم چقدر طاقت داره   ؟ نمیدونم شاید من خیلی ضعیفم

ولی جور دیگه ای نمیتونم باشم و میدونم که دیگه نمیتونم از خونه ام دور باشم!

 نمیدونم چرا هنوز تصمیم دارم برم انگار منتظر یه معجزه ام ولی..............

برام دعا کنید  خیلی محتاجم    خیلییییییییییییییییییی

---------------------------------------------------------------------------------------------------

من دوباره این وبلاگ .... رو به هم ریخته میبینم  شما هم اینطوری میبینید

همه نوشته هام رفته پایین و من دیگه حوصله ندارم از اول قالب عوض کنم

و همه رو دونه دونه کپی کنم فقط نمیدونم اشکال از منه یا پرشین بلاگ !!!!!!

 ببخشید که وقت سر زدن ندارم انشا... به زودی که بیکار شدم برای همه کامنت میذارم

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody