خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

من  دومین ای یو ای را هم انجام دادم این بار برعکس

 سری پیش خیلی اذیت شدم طوری که یه ااااای گنده گفتم !!!!!!

 حالم اصلا خوب نیست چون هم درد دارم

 هم به خاطر جواب ازمایش همسری ناراحتم

 وضعش بدتر از قبل شده بود فقط ٢۴ درصد اسپرم نرمال داشت 

 فکر کنم کم کم بهتره که خودمو برای  میکرو و

عمل و .... اماده کنم  از همونی که میترسیدم داره به سرم می اد

اخه خدایا چرا اینطوری شد؟ اون که یکساله

داره دارو میخوره چرا بدتر شده ؟ کاش همونطوری مونده بود

 کاش از اول جلوگیری نمیکردیم  اخه همسری که اون موقع

ازمایش داده بود اصلا مشکلی نداشت چرا اینطوری شده

 عشق من که نه اهل سیگاره و نه اهل هیچی دیگه .........

 ورزشکار هم که هست  اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 دکتر مستقیما بهم گفت با این وضع طبیعی حامله نمیشی 

    میخواستم به همسری نگم ولی نتونستم خودمو کنترل کنم 

 اونم خودشو میزنه به بیخیالی میگه این که مشکلی نیست

 حتما با دارویی چیزی خوب  میشه ولی اخه داره با دارو بدتر میشه 

 ایکاش این همه قرص و امپول به زور  به خوردش نداده بودم

 شبی ۵ تا قرص و ٢۴ تا امپولhmg

دکترم خیلی ادم معتقدیه  با اینکه من ازش نتیجه نگرفتم

ولی خیلی قبولش دارم همیشه کارشو با بسم ا..... شروع میکنه 

 امروز بهم گفت تو این روز های عزیز متوسل شو به صاحبان این ماه 

 وقتی داشتیم بر میگشتیم  چشمم افتاد به اسم حضرت مهدی (عج)

و   تزئین هایی که برای نیمه شعبان میکردند  همونجا با

 همسری نذر کردیم اگه این ماه نتیجه گرفتیم اسم بچمونو

 بگذاریم مهدی ( البته اگه پسر شد! )برای دختر هیچی

 به ذهنمون نرسید که نذر کنیم  اخه فاطمه و مریم و زهراو 

تو فامیل نزدیک زیاد داریم  همیشه دلممیخواست یه دختر

 داشته باشم یه  پسر اسم دخترمو بذارم اوا و اسم پسرمو پویا

  ولی اگه خدا لطف شو شامل حالمون کنه و بهمون یه بچه

 بده اسمشو میگذاریم مهدی

 خداجونم یعنی میشه به ما این سعادتو بدی که

اسم پسرمونو  بگذاریم مهدی ؟؟؟

 

به خدا دیگه خسته شدم از بس دروغ گفتم  مامانم بهمون

شک کرده میگه شما کجا میگذارین میرین ؟

از بس گفتم همسری جلسه داره .........

میخوام برم دانشگاه کار دارم ........

 میخوام با استادم صحبت کنم ............

امروز دیگه بیخبر رفتیم و هم مامانم و هم مامان همسری

 کلی نگرانمون شده بودند که ما کجا رفتیم ؟

چون اونجا موبایل هم درست انتن نمیداد 

 دوباره یه دروغ دیگه گفتم ..........

ولی دلم میخواد راستشو به مامانم بگم دلم میخواد براش حرف بزنم

و درد دل کنم ولی نمیتونم چون دلم نمیخواد

 کسی بدونه که ما طبیعی بچه د ار نشدیم

امروز انقدر از گرما کلافه شده بودم حرصم در اومد

گفتم خدایا بقیه زیر کولر میخوابند و عشق و حال میکنند

و بچه دار میشن !! اونوقت ما توی این گرمای جهنمی

 از این ور به اون ور اواره ایم هههههههههههههه

 تازه اونم معلوم نیست بشه یا نشه !

 توی کلینیک ادم یه چیزهایی میبینه که .........

 خیلی از زن و شوهر ها سنشون انقدر بالا بود

که من فکر میکردم برای بچه هاشون ا ومدند

 به یه خانومه گفتم شما با دخترت اومدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 بنده ی خدا گفت نه واسه خودم اومدم 45 سالش بود یعنی

 سه سال از مامان من یزرگتر بود !!!

 تصمیم گرفتم که دیگه تو کار کسی فضولی نکنم ! 

البته تقصیر خودش بود اول اون شروع کرد از من سین جیم کردن

  من هم فقط یه سوال کوچولو پرسیدم و لی سوال بدی پرسیدم!

 شاید تا هفته ی  دیگه نتونم بیام اینجا ولی از

همه ی دوستانی که به وبلاگ من سر میزنند التماس دعا دارم

  من هم  اول برای شفای همه ی بیمار ها دعا میکنم 

 و بعد هم برای همه ی کسایی که منتظر نینی نازشون

هستندخصوصا دوستای عزیز نینی سایتیم  

تا هر چه زودتر از این انتظار کشنده راحت بشن 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody