خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 من نمیدونم چه جوری بعضی ها میتونند بدون اینکه به قیافه طرف مقابلشون نگاه کنند حرف بزنندو تپق هم نزنند ؟

اخه من نمیتونم !!!!!

من وقتی دارم با یکی صحبت میکنم حتما باید به چشمای طرف نگاه کنم وگرنه یادم میره  که چی داشتم میگفتم !

خوب چیکار کنم دست خودم نیست   خیلی سعی کردم که موقع حرف زدن با یه نامحرم سرمو بندازم پایین ولی هر بار ابروریزی شده

وسطش یادم رفته چی میگفتم و به من من کردن افتادم !!!!!!

یکی از همکارهام وقتی با من حرف میزنه دقیقا دیوار پشت سرمو نگاه میکنه !!!و همینجور نیم ساعت حرف میزنه بدون اینکه یه بار نگاهش به طرف من کج بشه

انگار من یه مرض مسری دارم که با نگاه کردن اونم میگیره

در عوض من !! هر کاری میکنم سرمو بندازم پایین و حرف بزنم نمیشه  یهو به خو.دم میام میبینم اون خیره شده به دیوار روبرو و من همینجور دارم بر وبر نگاش میکنم

خیلی بی حیام ایا  ؟؟؟؟؟

اصلا من این مشکلو در تمام قرون زندگیم داشتم !!!!!

چه توی دبیرستان چه دانشگاه یا هرجایی که قرار بوده با جنس مخالف معاشرت داشته باشم !

یادمه یکی از استادام خیلی اینجوری بود

منم همیشه یه عالمه سوال ازش داشتم و اون هر بار سرشو مینداخت پایین و جواب منو میداد 

منم یه بار تصمیم گرفتم همینکارو بکنم :

اول دسته صندلی رو نگاه کردم بعد دستای خودمو !!!!! بعد به خودکارم وررفتم   بالاخره نصف حرفامو زدم ولی اخرش خیلی ضایع شد

یادم رفت چی داشتم میگفتم و هر چقدر به این ذهن ... فشار اوردم یادم نیومد که نیومد !

اخرش پرسیدم : ببخشید چی داشتم میگفتم ؟؟؟؟؟؟

دیگه خودتون تصور کنید چه ابرویی ازم رفت  از اون به بعد تصمیم گرفتم راه خودم برم به من چه که پیش خودشون چی فکر میکنند  بهتر از اینه که ابروم اینجوری بره

اینجا هم همه ی همکاهام مرد هستند و من با یه اقای دیگه توی یه اتاقیم

بنده خدا از وقتی من اومدم اواره شده  اصلا توی اتاق نمیمونه  میاد یه چیزی برمیداره و میره یه اتاق دیگه !

فکر کنم به خاطر اینه که شیطان بین ما هست (نمیدونم چی میگن ؟ میگن شیطون حکومت میکنه ؟ شیطونی میکنه ؟ چیکار میکنه ؟)

تازه بساط چرت و پرت گفتنشون رو به هم ریختم  بعضی وقت ها یادشون میره که منم اونجا هستم و با هم بد شوخی میکنند!!!!!!! از اون شوخی های مردونه

یه دفعه یادشون میافته که منم صداشونو میشنوم و یه چند دقیقه ای سکوت همه جا رو میگیره

دبیرستان هم که بودم برای حسابان با دو سه تا از همکلاسی هام معلم خصوصی گرفته بودیم  معلمه هم یه پسره بود که اون موقع دانشجوی فوق بود  الان رفته کانادا برای دکترا

خداییش  خیلی خوش تیپ بود !!!! موقع درس دادن به همه بچه ها نگاه میکرد الا من !!!

منم از لجم اصلا محلش نمیگذاشتم و نگاش نمیکردم تا دلش بسوزه  !

بیچاره چند ماه بعد اومد خواستگاری و مامان و بابای منم بیخبر از من گفته بودند نه !!!!!! اخه 12-13 سال از من بزرگتر بود

خدا بگم مان و بابامو چیکار نکنه ؟؟؟؟؟؟ (شوخی ببودا  جدی نگیرین!!!! )

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody