خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 قبل از هر چیزی میلاد امام زمان رو به همه تبریک میگم 

 انشا... که همه با دست پر این روز ها رو سپری کنند

 مادیشب از مشهد برگشتیم   والان انقدر دلم برای اون

 فضاتنگ شده که  حد نداره    دلم میخواد دوباره توی اون

 صحن های خنک و خوشبو بشینم و سرمو بگذارم روی زانومو

 و با خدا حرف بزنم و هر چی تو دلمه بهش بگم  اما حیف که دیگه

تموم شد .......

  یک هفته دیگه باید صبر کنم تا معلوم بشه  چی شده  

 خدایا چقدر صبر کردن سخته بیخود نیست که انقدر صبر کردن

 اجر داره چون واقعا سخته

همسری خیلی امید واره هر چی من میخوام ایه یئس بخونم نمیگذاره و

 میگه هنوز که چیزی معلوم نیست شاید هم باشه !!!!!!!!

 یه ر وز که خودم تنها رفته بودم زیارت 

بغل دستم یه خانومه بچه اشو اورده بود زیارت 

  یه دختر کوچولوی ناز و خوشکل که تازه زبون باز کرده بود

  و به دخترش میگفت سلام کن مامان جون  سلام کن

 و همینجور اشک میریخت و میگفت من تو رو از این اقا دارم

 گفتم خدایا میشه من هم یه روز بچه امو بیارم اینجا ؟ 

 من و همسری دستشو بگیریم  تاتی تاتی راه بره و بیاریمش زیارت ؟

 خیلی  لذت بخشه

چقدر اولین باری که با هم رفتیم مشهد  با این بار فرق داشت 

  .اون موقع یک هفته از  عقدمون میگذشت وما توی

اوج خوشبختی بودیم هنوز ماشین نداشتیم و تازه  همسری خونه

خریده بود ولی من هنوز ندیده بودم  همسری گفت با هواپیما

بریم که تو اذیت نشی ولی من گفتم میخوام خونمونو ببینم و

تا تهران با اتوبوس رفتیم و بعدش قطار 

 رفتیم خونه رو  دیدیم  همسری میخواست زنگ بزنه 

تا بریم داخلش را هم ببینیم ولی من گفتم نه  زشته

 مزاحم مردم بشیم  اونم میگفت نه زشت نیست 

 خلاصه توی همین گیر و دار بودیم که مستاجره پیداش شد

 وما رو دید و به زور برد داخل خونه بیچاره خانمش

کلی از ما پذیرایی کرد و یک عالمه تبریک بهمون گفتند 

و   من خیلی شرمنده شدم   احساس یه بچه دهاتی رو

داشتم که  تا حالا یه خونه درست و  حسابی ندیده و ذوق زده شده !!!!!!!

 اصلا پشیمون شده بودم که چرا اومدیم خونه رو ببینیم 

 خوب اینم یه خونه بود مثل همه ی خونه ها 

  دیگه دیدن نداشت که !!!! بعدش رفتیم مشهد 

هتلی که شرکت همسری اینا باهاش قرارداد داشت

خیلی خوب بود  هتل الغدیر بود اسمش خلاصه همه چی عالی بود 

 انقدر بهمون خوش گذشته بود که نفهمیدیم یک هفته چطوری گذشت !

البته من دلم برای مامانم اینا خیلی تنگ شده بود و هر وقت زنگ میزدم و خواهرم  پشت تلفن گریه میکرد من هم یک عالمه گریه میکردم

   ولی واقعا خوش گذشت   به قول همسری که میگه انگار

 یک هفته تو رویا زندگی کردیم  و و دیگه بعد از اون ما با

هم این همه سفر رفتیم  هیچ کدوم به اندازه اون بهمون خوش

 نگذشت هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم یه لبخند عمیق روی لبام

 میشینه باورم نمیشه که ۶ سال از اون موقع گذشته

امروز باید  از یه دکتر دیگه برای  همسری وقت بگیرم 

 خیلی نگرانم  اگه بگه  باید عمل بشه چیکار کنم ؟

 من دوست ندارم اون درد بکشه دوست ندارم اذیت بشه 

 اگه قراره ما با سختی بچه دار بشیم همون بهتر که

 من همه ی سختی ها رو تحمل کنم   همسری من

به اندازه کافی تو زندگی سختی کشیده دیگه نمیخوام بیشتر

 از این اذیت بشه

از اونجا یه ست لباس نوزاد خریدم خیلی نازن

  لباسای کوچولو کوچولو تصورش را هم که میکنم دارم

اینا رو تن نینیم میکنم دلم ضعف میره

 خداجونم تا کی میخوای ما رو منتظر نگه داری ؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody