خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دیدین ادم وقتی داره یه چیزو از دست میده میفهمه که چقدر براش ارزش داره ؟

من عشقمو وقتی داشتم از دست میدادم به دست اوردم !

درست  همچین روزهایی 6 سال پیش  اوج قصه عشقمون بود .مدت طولانی  از علاقمندیمون به هم میگذشت  اصلا نمیتونم زمان براش تعیین کنم و بگم مثلا  از اون موقع عاشقش شدم  وقتی فکر میکنم میبینم انگار همه ی عمرم عاشقش بودم

  دو بار به خواستگاریش جواب رد داده بودم نمیدونم چرا ؟

 من که دوستش داشتم .........دلم براش تنگ میشد ........... من که وقتی میدیمش هول میشدم

 و وقتی به  بهانه های جورواجور از راه دور زنگ میزد    دستام میلرزید

پس چرا بهش میگفتم نه ؟

تنها دلیلش این بود که به عشقم ایمان نداشتم  نمیدونستم که چقدر دوستش دارم

از اینکه یه هوس باشه میترسیدم ......... میترسیدم اشتباه کرده باشم نه درباره اون درباره خودم

اون انقدر نگاهاش پاک و عاشقانه بود که فقط یه دونه اش کافی بود که چند ماه منقلبم کنه تا وقتی که دوباره ببینمش

ما هیچ وقت با هم  خارج از حرف های معمولی حرف نزدیم حتی یک کلمه .......

یا اصلا حرف نمیزدیم یا خیلی عادی برخورد میکردیم  هیچ کس نمیدونست که چه قدر به هم علاقه داریم ......... فقط نگاه ...... نگاه های عاشق .....  نگاه های عمیق  ......به عمق چشمام ........ به عمق چشماش ...

توی همین روزها بود که شنیدم داره ازدواج میکنه خودم 6 ماه پیش به دومین خواستگاریش جواب رد داده بودم و دیگه ندیده بودمش ....

زیر و رو شدم .. حالم بد بود .... گریه میکردم.... مریض شدم ......... وقتی مامانم میومد سراغم خودمو میزدم به خواب که چشمای  پف کرده امو نبینه

نگذاشتم هیچکس بفهمه...... ولی چیزی که خودم با تمام وجودم فهمیدم این بود  دوستش داشتم  خیلی زیاد .....بدون اون نمیتونستم نفس بکشم ....نمیتونستم زندگی کنم .بدون اون میمردم

 من واقعا دوستش داشتم و عاشقش بودم  هیچ هوسی هم در کار نبود

 تا اینکه یه شب با بی میلی رفتم مهمونی  قرار نبود بیاد ولی اومد

 لحظه ای که پاشو از در گذاشت تو دوباره همونجوری نگام کرد ....

......عاشق .... عاشق عاشق ...

مطمئن بودم که عاشقمه فقط نمیفهمیدم چرا رفته خواستگاری یکی دیگه

اگه دوستم نداره چرا اینطوری نگام میکنه ؟؟؟  این چیزی بود که همه ی اون شب از خودم میپرسیدم و چند دقیقه یه بار برای پاک کردن اشکایی که نم نم گوشه چشمم جمع میشدند  یه لحظه ی  خلوت پیدا میکردم و تنها جوابی که براش داشتم این بود :

میخواد عذابم بده   .......میخواد انتقام بگیره ......

شب سختی بود   ......خیلی سخت

 موقع خداحافظی نگاش نکردم و جوابشو ندادم ..غرورم نمیگذاشت کم بیارم .

بعد از اون شب لحظه های بدی داشتم تا اینکه چند روز بعدش اومد سراغم برای اولین بار

یه دفعه دیدم کنار هم نشستیم و داریم حرف میزنیم به اندازه تمام اون سال هایی که سکوت کرده بودیم  حرف زدیم  خیلی طولانی بود ..... خیلی ......

خیلی چیزا رو فهمیدم .. فهمیدم بیشتر از اونی که من فکر میکردم دوستم داره .....بیشتر از اونی که میدونستم به خاطر من جنگیده ...و بیشتر از اون که فکرشو بکنم از نه گفتن هام ضربه خورده .....و خیلی بیشتر از اونی که براش اشک ریختم برای من  اشک ریخته

دو هفته بعدش نامزد کردیم    ........ دیگه صبرمون تموم شده بود ... بعد از اون روز طاقت یه لحظه دوریشم نداشتم ......تا جایی که میشد همه ی وقتمون با همدیگه میگذشت

اولین بار که با هم شام رفتیم بیرون  همسری نازم  خیلی سعی کرد منو راضی کنه که دستمو بهش بدم !!!! چند ساعت از همه ی توانایی هاش استفاده کرد که من دستمو بذارم تو دستش ولی نتونست  به هم نامحرم بودیم خوب !!!(هر چند که چند روز بعدش تغییر عقیده دارم که محرم و نامحرم به یه صیغه نیست و مهم اینه که ما مال هم هستیم در نتیجه  به هم محرمیم  پس  راحت باش !!!!!!)

اخی الان که یادم میفته خنده ام میگیره به خودم که چقدر بچه بودم و به اون که چقدر زحمت کشید و  سعی کرد مخ منو بزنه  ولی اخرشم نتونست  هههههههه

لحظه های اخر دم در خونه مون که رسیدیم  دیگه راضی شدم  ولی همون لحظه ی حساس یه دفعه مامان اینام از مهمونی برگشتند و نور ماشینشون افتاد پشت سرمون توی ماشین و همه چی خراب شد !

بعدا که ازش پرسیدم چرا اون شب به زور دستمو نگرفتی گفت چون نمیخواستم از اول  فکر کنی  من چیزی رو به زور ازت میگیرم  باید خودت بخوای !(البته این حرف ها در باغ سبز بود ! )

------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1.نمیدونم چرا این حرفا رو اینجا زدم ...  شاید چون  این چند وقت خیلی یاد اون موقع ها میفتم 

ولی مهم نیست چرا.......مهم اینه که ما هنوزم همونجوریم ......

... عاشق عاشق ...... البته یه فرق با اون موقع داریم  ... عاشق عاشق باکوله باری از مشکلات !!!

پ.ن.2.  اون روز فهمیدم قضیه اون خواستگاری یه دروغ بوده از طرف بابای همسری که میخواسته جبران نه گفتن های منو بکنه و میخواسته عشق منو به زور ببره یه جای دیگه خواستگاری !!!البته وقتی با انصاف فکر میکنم میبینم اگه اینکارو نکرده بود شاید تا مدت ها بعد نمیفهمیدم چقدر دوستش دارم و به هم رسیدنمون بازم به تاخیر میفتاد هر چند که مطمئنم ما مال هم بودیم و غیر از این نمیتونست باشه......  دیر یا زود

پ.ن.٣. خدایا دوستت دارم ........ خدایا شکرت به خاطر همه چیزایی که بهم دادی و ندادی

نوشته شده در شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody