خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 اول بگم که چرا چند روزه اپ نکردم ؟.....چون حوصله نداشتم 

 بازم اون روی بیحوصله و کسلم بالا اومده بود

هر روز میومدم صفحه  جدیدرو باز میکردم یه کم نگاش میکردم و بعد میبستم و میرفتم   هیچی برای گفتن نداشتم !!!!

 ولی عذاب وجدان امروزم باعث شد که دلم بخواد حرف بزنم

چند روز پیش اداره ما اگهی استخدام داد و ما زودتر از همه خبر دارشدیم منم قبل از اینکه اگهی چاپ بشه به دوستم که یه جای دیگه زندگی میکنه زنگ زدم و خبر دادم که اونم میتونه شرکت کنه و گفتم که چندروز دیگه اگهیشو میزنن و خودش حواسش باشه

ولی وقتی اگهی رو زدند دیگه بهش خبر ندادم  چند بار هم میخواستم بهش خبر بدم ولی اون حس بدجنسیم نذاشت چون اون با من خیلی بد رفتار کرده بود   وقتی بچه دار شد خیلی براش خوشحال بودم و مدام حالشو میپرسیدم ولی اون وقتی فهمید من استخدام  شدم اصلا به روی خودش نیاورد  و برخورد خیلی بدی با من کرد کلا ادم خیلی حسودی بود

با خودم گفتم من که یه بار بهش گفتم دیگه خودش میدونه !!!!!

بعدا فهمیدم که یه جاشرکت کرده و به من خبر نداده و البته قبول هم نشد

منم به خودم گفتم بیخود اینهمه براش دلسوزی کردم وقتی اون اینطوری رفتار میکنه

وسر این اگهیه دوباره بهش خبر ندادم البته مطمئن بودم که شرکت کرده امروز زنگ زد و فهمیدم که خبر نشده و شرکت نکرده  خیلی ناراحت شدم اخرین مهلتش هم 5شنبه بود رفتم با رئیسمون هم صحبت کردم ولی گفت دیگه نمیشه

خیلی از خودم عصبانیم  !!! چرا اجازه دادم شیطون بره تو جلدم و ادم بدجنسی بشم

 البته تقصیر خودش هم هست که پیگیری نکرده ولی منم مقصرم که یاداوریش نکردم

نمیتونم خودمو ببخشم    وجدانم خیلی درد میکنه

من خیلی ادم بدی ام آیا ؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody