خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 دیروز رفتم دکتر   قرار بود روز اول سیکل برم سونو تا دوز داروهاامو مشخص کنه

منم که شب قبلش یه نشونه دیدم و فکر کردم که شروع شد

نصفه شب در حالی که با همسری قهر بودیم وقتی فهمیدم این دفعه هم هیچی.......  عین دیوونه ها دور اتاق راه میرفتم و اشفته بودم نه میتونستم گریه کنم و نه بخوابم

تا اینکه همسری بیدار شد وخودمونم نفهمیدیم چه جوری اشتی کردیم فقط من دیدم که توی بغلش بغضم ترکیدو تازه فهمیدم چقدر بهش احتیاج داشتم

وقتی دکتر داشت سونو میکرد گفت مطمئنی حامله نیستی ؟

گفتم اره دارم پ ر... میشم  گفت ولی  ابعاد رحمت به حاملگی بیشتر شبیه تا قاعدگی

 برو ازمایش بده و جوابشو سریع برام بیار

ساعت 7.5 شبه و من تنها دویدم تا ازمایشگاه سر کوچه

نیم ساعت طول میکشید

ساعت 8 شد و دیگه درو بسته بودندفقط  من اونجا بودم

نمیتونم توصیف کنم چه حالی بودم به همسری هم گفتم و میدونم که اونم دل تو دلش نبود

تمام ناخن هامو جویدم   .....خانومه اومد بهم گفت باید تکرار بشه

بعد از کلی انتظاربهم گفتند مشکوکه و نمیشه گفت مثبته یا منفی

چون که اصلا هم عقب ننداختی باید چند روز دیگه دوباره بیای

دوباره برگشتم پیش دکتر

اونم گفت چند روز دیگه صبر کن اگه مثبت شد که هیچ اگه نشد داروهاتو شروع کن

هیچ جوری نمیتونم توصیف کنم من و همسری الان چه حالی داریم

یه لحظه به مثبت بودنش فکر میکنم و شادی همه ی وجودمو میگیره ولی همون آن به تلخی منفی شدن فکر میکنم و .........

نمیدونم اگه این دفعه ام ضد حال بخورم چه جوری تحمل کنم

این سومین باره که من امیدوار میشم

نا امیدی بعد از امیدوار شدن خیلی تلخ تر از اینه که از اول نا امید باشی

ولیاین دفعه از همیشه جدی تره

عدد بتام 10 بود

زیر 5 منفیه تا 25 مشکوک و 25 به بالا مثبت

 برام دعا کنید لطفا   خیلی زیاد

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody