خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 روزها همونطوری میگذرن مثل همیشه ......با یه کم  بدتر و بهتر

چند روز پیش مهمون داشتم دوست همسری و با خانومش و دخترکوچولوش از رشت  اومده بودند اینجا 

پارسال هم ما رفته بودیم خونه شون

 یه چند ساعت که گذشت خانومه گفت مشکلی براتون پیش اومده؟؟؟ ! گفتم نه

گفت ولی حس میکنم روحیه تون مثل سابق نیست  نه تو نه شوهرت

گفتم نه اتفاقا  همه چی خوبه  خداروشکر  شاید به خاطر درس همسری باشه  شاید هم به خاطر اون چند ماهی که خونه نبودم و کار و انتقالی و این حرف ها ...  خیلی تحت فشار بودیم

گفت خلاصه یه چیزیتون هست  خیلی باگذشته  فرق کردی

 تو دلم گفتم خیلی چیزها  با گذشته فرق کرده

تعجب میکنم چرا بعضی ادم ها انقدر فضولند   خوب  فهمیدی ما مثل پارسال نیستیم  که فهمیدی مجبوری  بپرسی چتونه !!!!!

تازه همه اینها در شرایطی بود که ما همه ی سعیمونو کرده بودیم که شاد باشیم و به نظر خودمون  اوضاع روحیمون خیلی هم  خوب بود!!!

با رئیسمم یه کوچولو مشکل پیدا کردم تا شنبه ببینم به خیر میگذره یا نه ! میفتیم به جون هم

البته من آدم کم حرفی ام وکلا از اون تیپ هایی نیستم که تو روی طرف بایستم و بگم من درست میگم

ولی اونم آدم ترسناکیه ! بنده ی خدا هم جانبازه هم چند سال اسیر بوده و هم بقیه میگن موجی شده !!! کنترل اعصابش دست خودش نیست

نمیدونم چرا اینجور آدما رو بازنشست نمیکنند برن تو خونه بشینند ؟؟؟؟؟؟

اگه بهم توهین کنه دیگه نمیرم .....   دنبال بهونه میگردم که نرم

همسری هم میگه  من دوست دارم تو سر کار بری که تو خونه اعصابت خورد نشه وقتی قراره هر روز اعصابتو خورد کنند اصلا نمیخوام بری سر کار

 ولی خودم میگم  وقتی نینیمون بیاد دیگه نمیرم ....... اونم میگه  ای خدا! پس این سهم مارو زودتر بده تا این خانوم رضایت بده بشینه بچه شو بزرگ کنه !

هر روز هم خبر از یه جا میرسه که  فلان فامیل هم بچه دار شده !

فلان دوست اقای همسر هم بچه دومش تو راهه !ااخه همسری من ماشا.. اندازه موهای سرش دوست و رفیق داره   با همشونم فابریک ! با همشونم رفت و امد !

دیگه ما خیلی تابلو شدیم ... همه فهمیدن که ما تا حالا بچه دار نشدیم و خداروشکر کمتر سوال پیچم میکنند  هر چند که من از سوال نکردنشون هم ناراحت میشم !!!!

میگم چون میدونند دیگه سوال نمیکنند !! خداییش من دیگه کی ام ؟؟؟؟

سوال میکنند ناراحت میشم ...... نمیکنند ناراحت میشم !

اوضاع جسمیم هم زیاد خوب نیست

اگه روزهای سیکلمو روزی ١٠ بار نمیشمردم  خودم هم به حامله بودنم شک میکردم !

حالت تهوع دارم و به خاطر این داروهای لعنتی عین توپ باد کردم

مانتوم بهم تنگ شده و سر کار یه دفعه میبینم  واااااااااای      دکمه اش باز شده !!

دیگه  حرفام تموم شد !!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody