خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 

 

 نیمه شعبان  پارسال  چقدر بهم خوش گذشت   همسری یک هفته رفته بود شمال

برای مسابقات روزی ده بار با هم صحبت میکردیم  صبح روز قبل از نیمه شعبان زنگ زدو

 گفت باخته و داره برمیگرده  من هم کلی از باختش خوشحال شدم   !!!!!!!!!  

 از ظهر هم اومدم خونه خودمون  و کلی به خودم رسیدم  و

   از  پنجره نگاه میکردم تا   بیاد  

 همین که اومد رفتم درو باز کردم و اونم یه شاخه رز سرخ دستش بود و بهم داد 

 خلاصه تلافی یک هفته دوری رو در اوردیم !!!! بعد هم رفتیم بیرون و

 تا اخرشب بیرون بودیم  اما امسال  اصلا حوصله بیرون رفتن نداشتم  

  عشق خوبم   بالاخره انقدر مسخره بازی دراورد تا من خندیدم   

و  دیگه راضی شدم که بریم بیرون ولی اصلا حوصله نداشتم به نظرم

 همه چی مسخره می اومد  این  همه ادم راه می افتن توی خیابونا که چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خوب نمیشه تو خونشون بشینند و خوشحال باشند ؟؟؟؟؟

 حتما باید  راه بیفتند توی خیابون ؟؟؟؟؟؟    نمیدونم  چه مرگمه ؟ 

نمیدونم دلم چی میخواد ؟  اصلا نمیدونم که چیزی میخواد یا نه ؟

کاش یه قرص هایی بود که میخوردم و یکسال میخوابیدم 

  وقتی پا میشدم همه چی رو به راه بود

 خدایا خودت کمک کن از این حال و هوا بیام بیرون  خو اهش میکنم صدامو بشنو  

          خواهش میکنم منو ببین     خواهش میکنم             خواهش    

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody