خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

نوشتن برام خیلی سخت شده .... کلی باید فکر کنم تا بتونم از یه جایی شروع کنم ولی قبلا اینجوری نبود ...باید به زور جلوی خودم میگرفتم که ادامه ندم

دیروز رفتیم یه کلینیک طی سنتی البته کلینیک که نمیشه بهش گفت یه خونه قدیمی با چند تا مبل شکسته و کهنه و یه حیاط بزرگ که توش اردک و مرغ و خروس و ...پرورش میدادند!

ولی از دکتره خوشم اومد  شخصیت خیلی جالبی داشت از اون آدمایی بود که خودشو از همه قید و بند های زندگی آزاد کرده بود ...به نظر من البته ...!

خیلی راحت ...خیلی ساده ...

به من گفت شما هیچ مشکلی نداری و به همسری هم گفت قول میدم با دو یا سه تا نسخه خوب خوب میشی  دلم میخواد بهش اطمینان کنم و حرفاشو باور کنم

دوره هاش هم طولانی نیست  همسری سه هفته دیگه باید آزمایش بده تا ببینیم چی شده  بهتر از اینه که ۶ ماه منتظر بمونی تا نتیجه رو ببینی

گفت آیوی هم دیگه نکن ... همون سه بار برات بسه دیگه !!!

دو تا کیسه بزرگ علف ملف با خودمون آوردیم !!!و تا نصفه شب داشتیم بسته بندی و دسته بندی شون میکردیم !

هیچ وقت فکر نمیکردم داروی گیاهی خوردن انقدر سخت باشه ... حتی از آمپول زدن هم سختتره !

یکیش واقعا بدمزه است...انقدر بدمزه که مطمئنم هیچکس نمیتونه چیز به این بدمزگی تصور کنه ولی من میخورم...چشمامو میبندم...در دماغمو میگیرم و تا تهشو میخورم

انگار طراوت بهار  روی منم اثر  گذاشته  و از اون وضع اسفناک در اومدم ...

تا ببینیم علف درمانی چه نتیجه ای برامون داره ....

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody