خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 فاصله بین یادداشت هام دارن زیادتر میشن ....... شاید خودتون بتونید وضع روحیمو تصور کنید

 علف درمانی هم نتیجه نداد ... با اون همه  امیدی که بهش داشتیم  جواب ازمایش همسریم بهتر که نشده هیییییچچچچچچ .... خیلی هم بدتر شده

طوری که قرار بود این ماه دوباره آیوای کنم ولی وقتی دکتر جواب ازمایش جدیدشو دید گفت دیگه آیوای هم فایده نداره ... دوباره فرستادمون پیش یه ارولوژ که پارسال هم رفته بودیم مثلا برای مشاوره

اونم گفت کاندید ای وی اف هستند ...ازش پرسیدیم آخه چرا داره اینجوری میشه از یه وضع کاملا نرمال رسیده به جایی که فقط ١٣ درصد اسپرم با شکل نرمال داره و از اون ١٣ درصد هم ٧۵ درصدشون مرده و بی حرکتند و بقیه شون هم قربون حرکت نداشتن !!

گفت بعضی وقت بیضه ها شروع میکنند به ضعیف شدن و هیچ دلیلی هم براش پیدا نمیشه

ولی به نظر من یه دلیل داره و اونم خواست خداست ...فقط کافیه خدا بخواد و الانم هنوز خدا برای ما نخواسته و اصلا بعید نیست که هیچ وقت هم نخواد ...این همه زن و شوهر هایی که پیر شدند و بچه ندارند  یکیش هم ما 

 چیز پیچیده ای نیست ...کم کم داره باورم میشه ... آدم همیشه فکر میکنه این چیزها برای دیگرانه و خودش فرق میکنه ولی اینجوری نیست

وضع روحیم افتضاحه... فقط خدارو شکر میکنم که دکتر بهم کلونازپام داده که شب ها بتونم بخوابم ...  خیلی خوبه .... هر وقت دیگه نمیتونم بیداری رو تحمل کنم میخورم و میخوابم ... خوابیدن خیلی خوبه

صبح ها که بیدار میشم چند لحظه اول خیلی حالم خوبه ... اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه ...پتو رو میکشم تا زیر گلوم و به نور خورشید که از لابه لای پرده ها تابیده تو خیره میشم و لذت میبرم ولی بعد یه دفعه یاد بدبختی هام می افتم که ای کاش فقط بچه بود... و بقیه روز هم همونجوری میگذره شاید هم بدتر

تازه میفهمم درمونده شدن یعنی چی ...من واقعا دیگه تو حل مشکلاتم درمونده ام

ساده ترش اینه که دیگه نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم ... فکرم به هیچ جا نمیرسه

چیزی که فعلا بیشتر از همه چیزعذابم میده رابطه ام با همسریمه

 اصلا نمیتونیم با هم حرف بزنیم  ...سر هر چیز کوچیکی دعوامون میشه و من انقدر گریه میکنم تا کور شم!!!!!! بعدشم قرص میخورم و میخوابم

البته وقتی بیدار میشم دیگه کوریم خوب شده و دوباره میبینم !!!!

خودم قبول دارم که عصبی شدم ولی دست خودم نیست  چیکار میتونم بکنم

از صبح که میرم سر کار چند ساعت پر استرس و پر از تنش میگذرونم و همش باید نگران باشم تازه فکر بچه و بچه دار نشدنم یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره

تازه باید تقویم دستم بگیرمو وقت دکتر رفتن هامونو حساب کنم بعدم یه یه جوری یه جای خلوت پیدا کنم و هشتصد بار زنگ بزنم ت بتونم وقت بگیرم

تازه بعدش هم آقای همسر رو توجیه کنم که این دفعه چرا  باید بریم دکتر و تو چرا باید بری و اگه نری دیر میشه و .........

که تو نصف موارد موفق هم نمیشم !!!!!!

دیگه حوصله ندارم بعدشو توضیح بدم

میترسم ......... خیلی میترسم ... میترسم حسرت بغل کردن یه بچه به دلم بمونه

حسرت شیر دادنش .........حسرت خبر خوش دادن به عشقم ....وای که چقدر اون لحظه رو تصور کردم

حسرت پوشوندن لباسایی که براش خریدیم.....اسباب بازی هایی که گوشه کمد قایموشون کردیم

هفتم خرداد سالگرد ازدواجمونه ... ۶ ساله میشه زندگی من و عشقم

میترسم یه روزی برسه که دیگه از این عشق خبری نباشه و فقط بگم سالگرد ازدواجمونه ...همین

تصمیم گرفتیم برم مشهد  همون روز که جواب ازمایشو گرفتیم همسری پیشنهاد داد  

خیلی خوشحال شدم ...دارم برای اون روز لحظه شماری میکنم ... اگه خدا بخواد سالگرد ازدواجمونو اونجاهستیم  

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody