خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 امروز ناهار مهمون اداره بودیم !!!

بردنمون یه جای  دنج و سر سبز البته ساعت ١٢ رفتیم و۴ هم برگشتیم

روز خوبی بود فکر نمیکردم انقدر خوش بگذره  اولش که نمیخواستم برم بعدش دیدم من چند ماهه اومدم اینجا وغیر از همکارهای مستقیم خودم که همشون مرد هستند با بقیه در حد یه سلام علیک کوچولو اشنایی دارم و این فرصت خوبیه که با بقیه هم اشنا بشم

 انتظار داشتم یه ناهار رسمی بخوریم و برگردیم ولی بهتر از اون بود... در مجموع خوش گذشت

یادم نیست قبلا گفته بودم یا نه ؟ روزای اولی که اومده بودم اینجا یه دفعه یه دکتره رو که چند باری برای همین قضیه پیشش رفته بودم به عنوان یه همکار دیدم  خیلی جا خوردم ولی اونم هیچی نگفت

امیدوار بودم که یادش نباشه و همش به خودم دلداری میدادم که بین این همه مریض منو یادش نمونده ولی امروز فهمیدم یادش مونده چه جور!!!!!!!

البته چیز خاصی نگفت ولی از حرف ها و نگاهش مطمئن شدم که میدونه چه مشکلی داشتم ...یعنی دارم !!

یکی ازاقایون رفت چغاله چیدو دادبه یکی از خانوما که تقسیم کنه  اول دادند به بچه ها و بعدشم زن معاونمون که حامله بود  و یه دفعه چند تا از همکارا با هم گفتند به خانوم ... هم بده اونم خطریه !!!!! یعنی من !  منم که نمیدونستم چی بگم گفتم نه بابا من  مشکلی ندارم خیالتون راحت

البته تو این صحنه فجیع مردهای اداره مون نبودند وگرنه دیگه آبرو برام نمیموند  ...وای که اگه بودند چه فکرهایی که درباره ام نمیکردند

حرف هاشونو توی آبدارخونه میشنوم ... هیچ وقت باورم نمیشد این مردا انقدر بی ادب باشند !  البته بعضی هاشون !!!

از اون موقع دارم به این فکر میکنم بعضی ها فکرشون تا کجا پیش میره که احتمال بدن من میخوام بچه دار بشم و ممکنه  الان حامله باشم و اگه چغاله نخورم بچه ام یه چیزیش میشه  ........ بی خیال .... بالاخره جمع های غیر رسمی این چیزهارو هم داره دیگه

یه چیز دیگه هم که فهمیدم اینه که بچه های رئیسمون خیلی شیطون اند ... خدا به دور !!!!!!

یه چیز مهمتر این که همسری داره امشب میره شمال به قول خودش سمیناهار ! ...تا ۵ روز  دیگه... خیلی نامرده که منو تنها میذار ه

خودش میگه مجبورم برم ولی به نظر من اصلا هم مجبور نیست ... منم چند روزه تنبیهش کردم وباهاش قهرم البته ظاهری چون تو دلم باهاش اشتی ام !!!شب ها هم جدا  میخوابم ........ میخوام حسابی حالش جا بیاد ولی بیشتر دارم خودمو اذیت میکنم تا اون ..... دلم میخواد برم پیشش بخوابم ولی هر جوری شده خودمو کنترل میکنم

اینم یه جور دیوونگیه دیگه !!!!!!

آخه سالی دو سه بار یه هفته میذاره میره اونم همیشه در بدترین شرایط ...

----------------------------------------------------------------------------------

خیلی ممنون که انقدر وقت میگذارین و غرغرهای منو میخونید و صادقانه هر راه حلی به ذهنتون میرسه میگید

این دفعه کامنت دونیم پره از نظرای خصوصی و غیر خصوصی که خیلی هاشونم نمیشناسم و آدرسی هم ازشون ندارم

تقریبا همتون گفتین یه مدت بیخیال بچه شو و از فکرش بیا بیرون ولی تا کسی تو شرایط من نباشه نمیتونه درک کنه که نمیتونم بهش فکر نکنم البته میدونم که اشتباه میکنم ولی خیلی سخته  انقدر سخت که من در توان خودم نمیبینم که از عهده اش بربیام

 تا حالا چند دو سه بار و هر بار 5-6 ماه بیخیالش شدیم ولی اونجوری نبوده که اصلا بهش فکر نکنم فقط دیگه توان دکتر رفتن نداشتم و به خودمون استراحت دادیم

یه بار 4-5 سال پیش  یه مشکلی داشتم که که همه زندگیمونو تحت تاثیر قرار داده بود

اخرش رفتیم پیش مشاور ... اونم بهم گفت این موضوع مثل یه میخه که تو صندلی فرورفته باشه هر چقدر هم تو تلاش کنی راحت باشی و لم بدی روی  صندلی این میخه نمیگذاره که تو راحت باشی  تنها راه اینه که درش بیاری و بندازیش کنار

الانم همینجوره خدارو شکر ما هیچ مشکلی جدی دیگه ای تو زندگی نداریم ولی این موضوع انقدر حساس هست که همه زندگیمون تحت الشعاع قرار بده

چند ماه پیش که بیبیچکم مثبت شدو جواب ازمایشم مشکوک و دکترم بهم گفت احتمالا حامله ای برای دو روز انگار تمام مشکلات یه دفعه ای با هم غیب شده بودند

تازه یه مسئله دیگه وضع همسریمه که شدیدا سیر نزولی داره .......اگه اینجوری نبود یه چند ماهی خودمونو با مسافرت سر گرم میکردیم ولی  میترسم هر روز که بگذره ازش دورتر بشم

هنوز تصمیم نگرفتیم چیکار کنیم  ... احتمالا یکی دوماه اینده هم رو هم صبر میکنیم

هنوز به رحمت خدا امیدوارم ........

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody