با وجود دلیل بزرگی که برای خوشبختی دارم بعضی وقتا هست که خیلی دلم میگیره...همه چیز به جز پویان به نظرم تلخ میاد...به همه اتفاق های بدی که افتاد فکر میکنم...به اینکه چرا من باید برای بچه دار شدن انقدر مکافات میکشیدم ...چرا بین این همه بچه پسر من باید تشنج میکرد ...چرا من باید نگران رشد دور سرش باشم و هربار که میرم دکتر تمام تنم بلرزه تا دکتر بگه دور سرش رشد کرده یا نه

چرا باید به همه جواب بدم این چه دارویی به پویان میدین ؟ و هربار یه جوری از جواب دادن طفره برم

چرا انقدر شیر ندارم که خودم بتونم پسرم را سیر کنم و هی به بچه ام نگن شیرخشکی شیرخشکی

از وقتی بیدار میشم تمام مدت دارم با پویان سر و کله میزنم که سینه خودم رابگیره...راه میرم چرت و پرت سر هم میکنم و شعر میخونم، نوازشش میکنم  که شیر بخوره

یا نمیخوره یا اگر هم بخوره بعدش انقدر گریه میکنه تا همش را بالابیاره...گاهی از اینکه انقدر بچه ام را زجر بدم که سینه را بگیره عذاب وجدان میگیرم و بیخیالش میشم و شیرم را میریزم توی شیشه و بهش میدم

دوباره پشیمون میشم و سعی میکنم تا جایی که میشه شیر خودم رابخوره ...و دوباره همون آش و همون کاسه

شده که روزی 7-8 بار لباس هر دومون را عوض میکنم و میشورمش ولی دوباره هرچی خورده برمیگردونه ...وقتی دیگه از همه چی ناامید میشم میشینم گریه میکنم...اون گریه میکنه منم گریه میکنم

بعضی وقتا هم از عذاب وجدان خوابم نمیبره ...همش فکر میکنم اگه وقتی بزرگ شد من را برای شیر نخوردنش مقصر بدونه چیکار کنم

و بعد از همه ی این فکرای منفی به این نتیجه میرسم که من مادر خوبی نیستم...خدا نمیخواست به من بچه بده چون مادر خوبی نمیشدم ونمیتونم پسرم را خوب بزرگ کنم .......

اما  همه ی این فکر ها و این مشکلات فقط و فقط با یه لبخندش از روی دلم بلند میشند و میرن اون دور دورها ..تا وقتی که دوباره خستگی و تنهایی بهم غلبه کنه و باز سر و کله شون پیدا بشه

 گاهی وسط شب که دارم میمیرم از بیخوابی و سردرد وسط شیرخوردن یا عوض کردنش یا حتی گریه و نق نق هاش میخنده بلند بلند ...اون وقته که همه چی یادم میره ومیخندم وانگار یه سرم انرژی بهم تزریق کردند و   با صدای بلند قربون صدقه اش میرم جوری که همسری بیدارمیشه واونم یه عالمه ذوق خنده ها و شیطنتهاش را میکنه

-----------------------------------------

پ.ن.1.خیلی زود یه پست دیگه میذارم که حال و هوای بد این یکی بره پایین! همش مال خستگی و تنهاییه

پ.ن.2.تاحالا چندبارخواستم ماجرای زایمان و بعد از اون را بنوبیسم ولی پشیمون شدم...چون بعدش اصلا اتفاق ها خوبی نیفتاد و همه چی تلخ بود...ولی شاید نوشتم ...شاید از تلخی که تو دلم مونده کم شد

/ 8 نظر / 3 بازدید
منا

ترانه جان خیلی وقتها شیر نخوردن نوزادان به دلیل سزارینی بودن اونهاست من موردهای این مدلی زیادی اطرافم دیدم. ژس قصه نخور این مورد ربطی به ناتوانی تو یا بچه نداره . کمی از این حالاتت هم مربوط به افسردگی بعد زایمانه که البته در افراد شدت و ضعف داره. با خودت مهربون باش

کیانا-مامان آوا

سلام چرا اینقدر به خاطر شیرخشک خوردن بچه خودتو اذیت می کنی؟ وقتی می بینی شیرت کمه یا بجه با شیر خودت مشکل داره چه اشکالی داره شیرخشک بخوره؟خیلی از مامانا با خیال راحت از همون اول به بچشون شیرخشک دادن رشدشون هم عاالی بوده تازه خیلی هم مادر خوب و منطقی واسه بچشون هستن. من خودم از اون مادرایی بودم که با شیرخشک مخالف بودم و به بچم فقط شیرخودمو دادم در صورتی که شیرم کافی نبود و الان یه دختر ریزه میزه دارم و به نظرم بزرگترین اشتباهم اینه که به بچه شیرخشک ندادم و همش بابت همین موضوع خودمو سرزنش می کنم... نگران نباش قدر این روزها رو بدون که دیگه تکرار نمیشن ...مثل دوران حاملگی که با وجود سختی هاش تموم میشه و آدم دلش براش تنگ میشه ببخشید من به وبلاگتون سر زدم...من از دوستای مرمرمامان دیانام و از طریق وبلاگ اون به وبلاگ شما اومدم!

رئيس

سلام من يه پدر هستم كه يه وبلاگ دارم كه تو اون در باره دخترم مي نويسم ، هرچند هيچ وقت نمي تونم جاي مادر باشم اونم با سختيها و دقدقهاي كه شما نوشتيد اما توصيه مي كنم واسه اينكه بيشتر از كنار پسرتون بودن لذت ببريد بيان حركات جديد پسرتون را بنويسيد چون نگراني ها ر ا همسرمنم با اينكه دخترم شير خودش را مي خوره داره واسه هر اتفاق كوچيك يا بزرگي دست و پاش را گم مي كنه تازه همسرم تحصيلاتش هم كودك ياريه فكر مي كنم همه اين دل نگراني ها از دوست داشتن زياد شما مادراست يه نكته جلب اينكه دخترمن كچل ولي پسر شما موهم داره [خنده] اسم دختر م سريرا ست و ( سريرا دختر بابايي ) و از نظر من خوشگل ترين دختر دنيا حالا كچله، باشه

نگران نباش

سلام ترانه عزیز این پست شما رو خوندم شرایط شما دقیقا مثل منه منم شیرم خیلی کمه و نی نی هر وقت میخواد بگیره گریه زیاد میکنه و پسرم شیرخشک میخوره منم مثل شما غصه دار بودم و عذاب وجدان گرفتم ولی به قول خواهرم میگه تو اون موقعی که تب شیر کردی باید پسرم میک میزد تا شیرت زیاد بشه ولی چون پسرم بیمارستان بستری بود این شرایط فراهم نشد قسمتم اینجوری بوده خدا رو شاکرم یه سوالی داشتم دور سر نی نی ات چقدره مگه ؟ که ناراحت شدی در ضمن ترانه عزیز خودتو ناراحت نکن دلم میخواد بیشتر باهات اشنا بشم یاهو مسنجر داری اگه مایل بودی بهم خبر بده ایمیلمو بهت بدم پسر گلتو ببوس

ماندانا

اسمم رو ننوشتم اسمم مانداناست پست پایینی مربوط به منه [نیشخند]

مینو

مادر بودن همینه دیگه ترش وشیرین با همه..گویا حجم ترشی هاش بیشتره اما شیرینی هاش خیلی خیلی عمیق تره....سلامت وشاد باشی [تایید]