کاش میشد !

دیشب رفتیم دیدن یه نوزاد ٨ روزه به اتفاق مادرشوهر و خواهر شوهر گرام !

ولی من برعکس همیشه که در چنین مواقعی دپرس بودم

سعی کردم خیلی سرحال باشم تا فکر نکنند حسودیم میشه

واقعا هم هیچ احساس خاصی نداشتم

اتاقشون بوی بچه میداد !!!!! داشت حالم به هم میخورد

اخه من کلا از بچه تازه به دنیا اومده بدم میاد تا حداقل ٣-۴ ماهش بشه 

 هیچ بچه ای رو تا یه کم بزرگتر نشه بغل نمیکنم !

خوب چیکار کنم دست خودم نیست   بدم میاد دیگه

بعدش شروع کردند حرف از  زایمان زدن

که واااااااااااااااای فلان .........واااااااای بهمان !!

اینجور وقت ها هم که همه خاطرات زایمانشون براشون زنده میشه

 و دوست دارن درباره اش حرف بزنند

من اصولا در چنین مواقعی  اصلا حرف نمیزنم

یا اگه راه داشته باشه میرم بیرون که نشنوم چی میگن  

 از این موردهم خیلی چندشم میشه !

ولی بنده خدا مامانه خیلی بدبختی کشیده بود 

دلم براش سوخت  برای همه مامان ها که با این بدبختی بچه به دنیا میارن سوخت

نمیدونم خودم چرا با این توصیفات دربدر یه بچه ام ؟؟؟؟

 من که هم از بچه نوزاد بدم میاد وهم از شکم گنده زن حامله  بیزارم

چرا انقدر غصه میخورم ؟؟؟ دیوونه ام خداییش !!!! 

 بعد بدترین قسمتش شروع شد یعنی دعا کردن برای من

هیچ چی به اندازه این دعا کردن ها ازارم نمیده........ 

 انشاا...قسمت عروس شما 

انشاا.. بیایم دیدن بچه خودت ........

.تو هم بغلش کن دیگه کم کم باید یاد بگیری .......

کی میشه بچه تورو بغل کنیم .............

اه اه اه.......................... مادرشوهر محترم بچه رو اورده داده به من

و با چنان ذوقی نگاهم میکنه که انگار بچه خودمو بغل کردم

 خیلی لحظات بدی بود  اصلا از بچه دارشدن پشیمون شدم 

کاش میشد  بدون حاملگی و زایمان ادم بچه دار شه   چقدر خوب میشد !!!!

کاش میشد یکسالی بریم یه جایی که هیچ کس نبینتمون

 بعد میرفتیم از پرورشگاه بچه میاوردیم و به همه میگفتیم مال خودمونه

چقدر خوب بود  حیف که نمیشه !!!!!!

 

 

 

/ 9 نظر / 12 بازدید
سیاوش

خیلی جالب بود به ما هم سری بزن

محمد ایزدخواه

متاسفانه دلسوزی بیمورد که شکل ترحم میگیره بجای آرام کردن انسان میشه سوهان روح.....تا قسمت چه باشد[گل]

هدیه الهی

سلام خانومی. مرسی که به وبلاگم سر زدی. دقیقا میفهمم اون لحظه چه حسی داشتی منم همه اون لحظات رو حس کردم. خدا خودش کمکمون کنه. به امید خبرای خوب و به زودی[گل]

ساره

الهی قربونت بشم ترانه جون ، آخه چا اینقدر این مسئله رو واسه خودت بزرگش کردی !!!!1 همه زندگی که بچه نیست ... من خودم دوروبرم خیلی ها رو میشناسم که 10 ساله ازدواج کردن و اصلا هم خیال ندارن بچه دار بشن ... چرا بی خودی خودتو واسه این مسئله عذاب می ده ... [ناراحت]

مهرک

ترانه جون به خدا خیلی حساس شدی... بابا این حرفها را دائم به منم میگن...انشالا بچه دار شی...ای نذر کردم بچه دار شی ال منم بل کنم!![زبان] اما عزیزم همه از رو خیر خواهی میگن. به دل نگیر. من که اصلا بدم میاد. خوشحالم میشم که به فکرم هستن.بعدشم تو رو خدا انقدر حرفهای منفی نزن![قهر] مگه میشه نوزاد رو دوست نداشت؟ من این حسو وقتی دبیرستانی بودم داشتم اما الان تو سن و سال ما... من که عاشق نوزادم!

مهرک

اصلاحیه: من که اصلا بدم نمیاد!!

سلماز

عزیزم شاید به خاطر همینه که نی نی نمیاد...شاید قلبا نی نی نمی خوای...اره؟ [سوال] نمی دونم خیلی هارو دیدیم که با حاملگی و نی نی مثل تو ب خورد می کنن و برام واقعا عجیبه چون من همیشه اویزون زنهای حامله بودم و از همه چیه حامله گیشون سوال می کردم...عاشق بوی نوزادم ...وای بهترین رایحه دنیاس...[بغل]