.....

روزها داره کندتر از هر وقت دیگه ای میگذره...یه زمانی دوست نداشتم روزهای بارداری ام تموم شه ولی الان فقط دلم میخواد چشمام را ببندم و وقتی باز میکنم یکماه ازبه دنیا اومدن نینیمون گذشته باشه ...

دوست دارم بدونم بعدش چی میشه...وقتی به دنیا اومد زندگیم چه شکلی میشه؟خودم چه جور آدمی میشم؟ یعنی میشه بعد از به دنیا اومدنش من بشم همون ترانه دو سه سال قبل؟یا از اینی که الان هستم هم افسرده تر و پژمرده تر میشم

همه میگن بگذار به دنیا بیاد دیگه برات وقتی نمیگذاره که تو بخوای به چیزهای بد فکر کنی ...نهایت آرزوم همینه...انقدر مشغولم کنه که همه چی را فراموش کنم ...فراموش کنم......

خدایا چه نعمت های پنهان بزرگی داری و ما ازش غافلیم ...

دلم میخواد یکی پیداشه و بهم بگه منم مثل تو بودم ولی حالا خوب خوبم میبینی ؟ تو هم خوب میشی

مدام دارم با خودم کلنجار میرم...بی حوصلگی های افراطیم را توجیه میکنم ...هی با خودم میگم اگه افسرده و بی حوصله ام حق دارم...حامله ام خوب! هورمون هام به هم ریخته...سنگین شدم... از ریخت و قیافه افتادم... دلم واسه خونه قبلیمون تنگ شده ...نور اینجا خوب نیست ...آفتاب نمیزنه توی خونه...اینجا کسی رو نداریم...احساس غربت میکنم ...دلم برای مامان و بابام تنگ شده...نگران سلامتی بچه امم...نگران چند ماه دیگه ام که بعد از مرخصی زایمان چیکار کنم اگه بازم بهم انتقالی ندادند...اگه دادند بچه ام را کجا بگذارم و برم سرکار...و...........................

ولی ته دلم میدونم که اینا همش بهانه است ...دلم فقط آرامش میخواد... سبکی میخواد....خنده های از ته دل میخواد...دوست دارم مثل خیلی های دیگه فقط به این فکر کنم که امسال چه رنگی مده ...واسه عیدم لباس چی بخرم... کدوم وسیله را توی خونه عوض کنم ...یه عالمه طلا به خودم آویزون کنم...

همه چیز تقصیر خودمه...همه چی فقط توی سر خودمه ولی توان عوض کردنش را ندارم...

--------------------------------------------------------

پ.ن.   دیشب سونوی کالرداپلر انجام دادم...همه چی خوب بود ولی هنوز احتمال مسمومیت حاملگی ام بالاست ...پسملی هم دوکیلو و صد گرم وزن داشت...وقتی دکتر گفت دو کیلو و صدگرم وزنشه خیلی کیف کردم  چون انتظار کمتراز این را داشتم

/ 7 نظر / 8 بازدید
ورونیکا

ترانه باورت میشه اگه بگم خیلی از حال و هوا های تو رو داشتم و قشنگ درک می کنم چی میگی و چه حسی داری؟ عزیزم این همه تغییر طبیعیه و اتفاق افتادن خیلیهاش هم دست من و تو نیست...باید خودمونو بسپریم به زمان و توکل کنیم به خدا... [قلب] فسقلی من فقط 475 گرم وزن داره.... ماه چندمی عزیزم؟

مامان مبینا

ترانه عزیزم همه این حالت ها رو تجربه می کنن وقتی گل پسرت به دنیا اومد اون وقت می بینی که چطور با خنده هاش دنیاتو عوض می کنه

ورونیکا

ترانه جان یه چیز دیگه... برادر زاده جرویس ماه آخر دچار مسمومیت حاملگی شد و شکر خدا مشکلی برای خودش و بچه اش پیش نیومد... دختر داییم قبل از به دنیا اومدن بچه افسرده شده بود و بعد از تولدش انگار اون ادمو بردن و یکی دیگه به جاش آوردن...حالش خیلی خوب شده بود... می خوام بگم اکثرا تو دوران حاملگی مشکلاتی براشون پیش میاد...پس نگران نباش و از ماه اخر لذت ببر مامان خانومی گل...[ماچ]

نرگس

اوه ه ه ه ه ه ه ...چقدر نگرانی از اینده داری...کمی هم تو زمان حال باش..اینده را تو اینده میسازی دختر زیاد به اون فکر نکن اصل مطلب اینه که خدا فرزند سلامتی و شیطونی بده بقیه جزییاته[گل]

مینو

منم خیلی نگرانم..نگران اینکه فردا چی میشه وآیا پس فردا وایا پسون فردا!....خیلی افسرده ام حالم خرابه...دماغم چاق نیست...اکهی بخشکی شانس..حالت خوب شد؟!!یکی دیگه را هم دیدی ناراحته واین حرفا[نیشخند]...نکنه باید حتما حامله باشه؟ [متفکر]...باشه جهنمو ضرر اینم به خاطر تو...منم نگرانم بچه ام چی میشه چون من بچه ام باید دختر باشه که پسر تو بتونه باهاش عروسی کنه..متوجهی که؟وخیلی نگران این هستم که بابای بچه ام کی باشه آیا؟!!وخیلی افسرده هستم از اینکه بچه من وزن نداره ...ونگران آینده اش هستم ..اگه جراح مغز واعصاب نشه چیکار کنم؟!!!... خوب شد قبوله عزیزم؟[چشمک]

ساناز

وای از دست تو کاش بیارم اون پستهای قبلیتو بذارم جلوت یادت بیاد چرا این همه راحت تسلیم حس های بد میشی... باورت میشه با هر پست ناامیدت من اشک می ریختم...یعنی اونقدر ناامیدیت و یاست تا ته دل آدم نفوذ می کرد. الان که باید بگی به درک همه سختیها یادت بیفته چی کشیدی تا این قندک اومد تو دلت. خیلی راحت تسلیم حسهای بد میشی.مگه فقط تو کارمندی و دور از خاناواده میخوای بچه بزرگ کنی... الان باید پرشور و هیجان باشی عزیزم.به خودت دلداری و امید بدی .تسلیم اون هورمونهای نامرد هم نشی و فقط و فقط به اون فرشته ای فکر کنی که 8 ماه رو اومده و فقط و فقط یه ماه مونده تا بیاد تو بغلت.فقط یه ماه[بغل][ماچ][بغل]

مهشید

آخی عزیزم، قربونت برم كه انقدر حساسي.............. تو چرا انقدر خودتو اذيت ميكني با اين فكرا..................... بيخيال همچي بشو ،‌به ماه ديگه زندگي قشنگ قشنگ قشنگ ميشه............... (البته با اين كارات دارم فكر ميكنم مياي ميگي چرا نميزاره من بخوابم................. 3 شبه كه خواب درست حسابي نداشتم............... ) ( حالا فكر كن كدوم بهتره. الان يا اون موقع)[زبان]