بازم از اداره با عجله اومدم اینجا ...بازم وقتم خیلی کمه ولی  از هیچی خیلی بهتره

امروز بدجوری هوای وبلاگم  را کرده بودم ...خیلی وقتا خیلی حرفا هست که دوست دارم بنویسمشون ولی...

کارم درست شدنی نیست ظاهرا...احتمال خیلی خیلی زیاد باید تا اخر بارداری خونه مامانم بمونم ..یه چیزاییش خوبه ولی خونه خودم خیلی بهتره

ناشکری نیست اینایی که میگم ولی زندگی من هیچ وقت شبیه آدمیزاد نبود به جای ماه عسل رفتم دانشگاه چون امتحانات  اخر ترمم بود بقیه اش هم همینجوری جدا جدا از هم اززندگی کردیم تا الان

الان هم که خیلی به وجود همسری نیاز دارم اخر هفته به اخر هفته میبینمش ... تازه احساس میکنم هر چی بگذره بیشتر به وجودش احتیاج داشته باشم  ولی  چاره ای ندارم ... اینم یه مرحله دیگه از زندگیمه که متفاوت با بقیه میگذره ...

چند شبه یه چیزهایی شبیه قلقلک  ضعیف سمت چب شکمم  حس میکنم ...نمیدونم مال نینیمه یا نه ...به کسی چیزی نگفتم  ولی حس میکنم خودشه... شب ها که موقع خواب کلافه ام شروع میشه و منم تو تاریکی  واسه خودم لبخند میزنم 

یک هفته دیگه ماه چهارم تموم میشه ...نمیگم زود گذشت ولی باورم نمیشه که چیزی به نصف شدنش نمونده ...هنوز از ته دل باور نکردم ... 

یه عالمه حرف توی گلومه ولی دیگه باید برم ...

 

 

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زن تنها

عزیز دلم الهی قربون اون پاهاش بشم که داره لگد میزنه دلت به همون نی نی خوش باشه شاید گاهی این دوریها خوب باشه. انشالله که زود تموم میشه و 3 تایی زیر یه سقف زندگی خوب و خوشی ومیگذرونین با سلامت کامل مواظبت باش

سها

الهی فدای لگدای موش موشیش بشم من. مراقب خودتون باشید[گل]

سمانه

سلام ترانه جون بعد از مدت ها اومدم وبلاگتو خوندم وقتی دیدم حامله شدی خیلی خوشحال شدم ایشاله سالم و صالح باشه فرشته ات مبارکت باشه

غزال

سلام من امروز وبلاگت رو ديدم ترانه جان خيلي خوشحالم كه مامان شدي... بووووووس بوووووووووس

سلماز

وای ترانه جونم یک روزی اینقدر بهت مامان مامان میگه که مبهوتت میکنه...اون موقع که به فرشتت نگاه می کنی با خودت میگی واقعا این موجود کامل مال منه؟!!!!![نیشخند]

مینو

عزیزم به سلامتی..انشالله که خودت وبچه ات خوب وسرحال باشین...انشالله به سلامتی فارغ میشی....خدا به پدر بچه ات هم سلامتی بده..این روزها هم تموم میشه وخانواده سه نفری انشالله با دل خوش دور هم شادکامی ها میکنن...[فرشته]..

مـــریم

واسه چی نمیری پیش شوهرت .. بابا هیچ جا بهتر از اونجا نیست .. اونم تویی که بارداری .. وای خدای من چطوری میتونی این همه دوری رو تحمل کنی ؟

یکی مثل همه

امروز برای اولین بار اومدن توی وبلاگ و پستهای صفجه اول رو خوندم و رفتم به اولین پستی که توی این وبلاگ نوشته بودی و این قسمتش نظرم رو جلب کرد : دو سه سالی هم هست که منتظریم تا ثمره عشقمون رو ببینیم اما انگار عزیز دلم هنوز دوست نداره بیاد پیش مامان و باباش دوست داره وقتی بیاد که دیگه ما براش پرپر بزنیم اما خبر نداره که ما خیلی وقته با فکر کردن بهش قند تو دلمون اب میشه اما من هر روزی که میگذره خوشحالترم چون میدونم یه روز به اومدنش نزدیکتر میشم و همین روزاست که من بغلش کنم و سر تا پاشو بوس بوس کنم آره بالاخره اون روز رسید تبریک میگم برای منم دعا کن تا منم به خواسته هام برسم

خورشید

سلام این دوریا هم ایشاا... زود تموم میشه . می بینم که عزیز دل ابراز وجود کردن . خیلی مراقب خودت و هدیه ات باش .