...................

  نمیدونم چی بگم  از کجا بگم

فقط میدونم که دلم میخواد حرف بزنم  با یکی که بفهمه چی میگم   ولی غیر از اینجا جای  دیگه ای  نمیتونم حرف دلمو بزنم

خسته ام  خیلی خسته    از خیلی چیزا

اول از همه از خودم   از خودم بدم میاد  که نمیتونم قوی باشم   نمیتونم اونطوری که ازم انتظار دارند باشم

نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم  دوست دارم گریه کنم

این روزا همیشه چشام پر از اشکه

به خاطر موضوع خاصی هم نیست ولی کلا بغضم هر لحظه اماده ترکیدنه

 توی اتوبوس ........ توی سرویس بهداشتی  های اداره ......... توی خونه..... تو خیابون  .... جلوی مطب دکتری که منشی اشتباها توی روز تعطیل مطب بهم وقت داده و من   دست خالی برمیگردم و جلوی مطب میشینم به های های گریه کردن

 تو اون لحظه ها خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی نمیتونستم   برام هم مهم نبود که بقیه چی فکر میکنند مهم این بود که من باید گریه میکردم

میدونم حالا که مشکلات به نقطه اوجشون رسیدند لحظه ی فروریختنشون نزدیکه ولی من خودم هم دارم باهاشون  فرومیریزم  مگه یه ادم چقدر طاقت داره؟

نمیدونم وقتی که روزهای سخت زندگی من  تموم بشن چیزی از روانم باقی مونده یانه؟

گریه کردن هم خیلی لذتبخشه  مثل الان........ دارم از گریه هام لذت میبرم

بعضی وقت ها یه فکرایی به سرم میزنه که وقتی فکر میکنم میبینم اگر یه کس دیگه اون کارو انجام بده من بهش میگم دیوونه

معنیش اینه که دارم دیوونه میشم نه ؟

گیجم ..........سر درگمم.........مستاصلم .......  خیلی سعی میکنم کارهامو با فکر و برنامه ریزی پیش ببرم ولی انگار زندگی هیچ برنامه ای سرش نمیشه

منم روزگارو گذاشتم به حال خودش که تا هر جا که دوست داره منو پیش ببره چون تا حالا تمام تلاش هام بیهوده بوده

میدونم که فقط باید صبر کنم فقط صبر ولی من صبر کردنو بلد نیستم

نمیدنم این صبری که خدا  این همه بنده های صابرش رو دوست داره چه جوریه

 

من وقتی چاره دیگه ای ندارم ........وقتی هیچ کاری از دستم بر نمیاد پس ناچارم که صبر کنم  چه با میل خودم یا بدون میل خودم  حتی اگه نخوام که صبر داشته باشم  بازم دارم پس اون صبره  یعنی چی ؟-

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن . ١-از همه ی دوستای عزیزی که برام کامنت میگذارن ممنونم   من واقعا شرمنده ام که نمیتونم به بقیه سر بزنم   انشا.. در اولین فرصت  اینکارو میکنم

پ.ن.٢- این اپ منو زیاد جدی نگیرین  حالم خوب نبود یه چیزی نوشتم که سبک بشم انقدرا م حالم بد نیست !!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن.٣-گفتم که دارم دیوونه میشم باورتون نشده بود؟؟؟؟ اینم نشونه اش

 

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
نگار

سلام ترانه جان.خیلی خوب درکت می کنم.چون خودمم یه زمانی حال تو رو داشتم.همش دلم می خواست گریه کنم دلیلی برای ناراحتی نبود اما حس می کردم یه کوه غم روی سینم سنگینی می کنه.من فکر می کنم یه مشاور خیلی می تونه بهت کمک کنه.البته هر طور خودت صلاح می دونی.فقط از ته دلم آرزو می کنم سختی های زندگیت زودتر تموم بشه و شاد شاد بشی[گل]

مدادرنگی

سلام خویین؟ خوش به حالتون میتونین گریه کنین.سالم باشین و عاقبت به خیر[خداحافظ][گل]

محمد ایزدخواه

از یارو پرسیدن چند نفر دیونه تو این شهره..گفت دیونه که زیاده عاقلا را بگم بهتره چون تعداشون کمه[نیشخند]ناراحت نباش داری به جمع ما اضافه میشی[لبخند]

نی نی (مامان دوقلوها)

سلام خانمی آفرین به این قلم و به این عشق مطمئن باش کوچولوی شما تو آسمان داره بهت نگاه می کنه و منتظر که زمانش برسه و شما را به عنوان مادر انتخاب کنه عجله نکن و بهش فکر نکن به زندگی عادی مثل همیشه ادامه بده مطمئن باش وقتش برسه همه چیز درست میشه[خداحافظ][گل]

ساره

[ناراحت][گریه][گریه][گریه] اینقد غصه نخور دیگه

سلماز

سلام ترانه جونم.. من چی بگم که با داشتن تمام چیزهایی که ارزوشو داشتم دارم الان گریه می کنم.... وقتی مطلبتو خوندم موندم... تو حد اقل چیزیت مرتب نیست من نا شکر و پس چی میگی؟ برای همه پیش میاد عزیزم ...خودتو ناراحت نکن...تا خدارو داریم دیگه چیزی کم نیستش....خودش به همه ما زنان افسرده ایران زمین کمک کنه

همه هستی ما

سلام ترانه جون انشالله خوب و سرحال باشی منم مثل تو گاهی اوقات از گریه کردن لذت میبرم . میدونم روزهای سختت تموم میشن امیدت فقط و فقط به خدا باشه قربون تو مواظب خودت باش[ماچ][ماچ]