خواب...

سکوت فضای خونه رو پر کرده ...شب از نیمه گذشته، همسری و پویان خوابند  و من سرخوشانه برای خودم چای ریختم ...نشستم جلوی لپ تاپ و دوست دارم اتفاقی  به یه وبلاگی بر بخورم که یه آرشیو پر و پیمون داشته باشه پر از دلنوشته ...بخونم و خودمو بسپرم دست خیال ....تا ساعت بگذره ...

حس عجیبی دارم...مثل مسخ شده ها ..نمیدونم باید به چی فکر کنم اصلا باید فکر کنم یا خودمو بسپارم دست روزگار ؟ تلاش کنم یا هرچه پیش آید خوش آید ؟

به روزی که بهم گذشت فکر میکنم...از صبح زود توی راهروهای اداره کل منتظریم...یکماهی بود که دوباره با انتقالم موافق نکردند و منم باز درخواست مرخصی بدون حقوق کردم و از همه خوان ها رد شده بود و فکر میکردم تمام شده  ...دیروز موبایلم زنگ خورد و خانم فلانی گفت آقای دکتر بهمانی میخواد شمارا ببینه !

حسم و عقلم بهم میگفت نیاز به نیرو پیدا کردند و میخوان موافقت کنند...کلی با این جمله دکتر میخواد ببینتت! سر به سر همسری گذاشتم !یعنی دکتر چیکارم داره که میخواد ببینتم ؟ میخو.اد ببینه پسند میشم یا نه ؟ اگه زیادی بپسنده چی ؟

و امروز ...بعد از ساعت ها معطلی و چند بار سین جیم شدن و توهین شنیدن که نمیدونم به کدوم جرم این حرف هارو شنیدم...نتیجه اش این شد که یا میری شهر ...که 90کیلومتر با اینجا راهه یا ...هیچی ...راه دیگه ای نداری ...

گفتم تحت هیچ شرایطی نمیرم اونجا ...بمیرم هم بچه ام را 5 صبح از خواب بیدار نمیکنم و با خودم نمیکشونم اینور و اونور ...

ونتیجه اش این شد که با همون مرخصی بدون حقوق هم موافقت نکردند و من الان یه کارمندم که یک هفته است  بدون هیچ مجوزی سرکارش حاضر نشده ...

سرم درد میکنه...هنوز شوکه ام...باورم نمیشه به همین سادگی دارم کارم را از دست میدم ...آش دهنسوزی نیست ولی من برای همونم خیلی زحمت کشیدم..از خیلی چیز ها گذشتم....

تمام شب منتظر بودم همسری یه حرفی بزنه ولی هیچ حرفی که حس کنم به وضعیت من فکر میکنه نزد...یه بار گفت تو میدونی این برنامه  را از کجا میتونم پیدا کنم ؟ میخوام اطلاعات شرکت راطبقه بندی کنم  خیلی وضعشون به هم ریخته است...منم اسم شرکتی که سازنده اون برنامه است بهش گفتم و سکوت کردم

یه ساعت بعدش گفت آخ دیدی یادم رفت.. امروز باید میرفتم آمادگاه کتاب بخرم  ..یادت باشه فردا حتما بریم...

سرم درد میکنه ...بغض داره خفه ام میکنه ...به تمام سالهایی فکر میکنم که به تنهایی گذروندم...همه شب هایی که با یاد اون خوابیدم و همه غروب هایی که دلم میخواست کنارم بود تا با هم میرفتیم بیرون...همه روزهایی که با اشک ازش جدا شدم و بهترین سالهای عمرم و زندگی مشترکم که با تنهایی گذشت ...

حالا همسری آقای رئیسه...کارشناس رسمی رشته ی فلان...بازرس قانونی اون شرکت...مدیر مالی این شرکت ..

وفکرش فقط دور کارهای خودش میچرخه ... شرکتشون.. پایان نامه اش ...حتی نمیتونم دلم را خوش کنم که برای من ناراحته...

همیشه با این فکر خودم را تسلی میدادم که اگه حالا داری سختی میکشی در آینده نتیجه اش را میبینی ...مدرک فلان میگیری ...سرکار میری ...یه زندگی ایده آل داری ...

و حالا  فقط یه قدم تا فنا شدن همه چیز مونده...نمیدونم شاید حتی همون یه قدم هم نمونده باشه و من همین الان هم یه زنم که غیر از پسرکم ...پاره ی تنم...و یک مشت خاطرات تلخ و دردناک و یه گذشته پر از زحمات بیهوده که قربانی تصمیم های دیگران شده  چیزی براش نمونده...

سرم درد میکنه...چیزی به صبح نمونده...خدا کنه خواب امشب با من مهربونتر باشه و زودتر بیاد سراغم...خیلی بهش احتیاج دارم.....

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
مهرک

ترانه خیلی حالم گرفته شد نوشته ات رو خوندم. یادمه چقدرررر تلاش کردی برای اینکه کارتو از دست ندی. چقدر تنهایی بابت کارت کشیدی. خدا ازشون نگذره. شعور و انسانیت تو کشور ما مرده. احترام به یه مادر... اصلا معنی نمیده. خیلی ناراحت شدم برات. به خاطر اون همه زحمتی که کشیده بودی و حالا راحت دارن از به ثمر رسیدن زحماتت جلوگیری میکنن.

مينو

يكبار اومدمكلي برات نوشتم ارسال كردم...پريد..مي دوني كه حس آدم چطوري ميشه وقتي كلي انرژي ميذاري و...[اوه] گفتم اولا قبول كن راه دور را برو..اگر توي سيستم باشي ميتوني با اين انعطافي كه الان به خرج ميدي وچند صباحي سختي مي كشي بعدا انتقالي بگيري اما اگر حذف بشي..شدي ديگه.. دوم اينكه گفتم ولش كن بي خيال..حتما خيري درش بوده...شايد اصلا بعدها بگي چه خوب شد نرفتم سركار وبه فلان كار رسيدم ودر اون كار خيلي بيشتر موفق باشي...چيزي نبوده كه هميشه دلت خواسته باشه پي اش را بگيري؟!!..الان فرصت خوبيه هااا...[تایید]

مينو

سوما هم نوشته بودم...رقيب همسرت نشو اگر چندتا كار داره اگر موفقه اگر اقاي رئيسه..همه ي اينها خوش به حالي داره براي تو...ميدونم داره..فقط اون روز عصباني بودي از دستش..[بغل]....ويك چيز ديگه اينكه جسارت مي كنم و با اينكه مطمئنم خودت بهتر مي دوني اما بد نيست كسي از بيرون به آدم بگه مي گم ..مگر نه اينكه اينقدر ميگن ومي نويسن كه نگاه مردها به مسائل با ما تفاوت داره من ميدونم كه خب تو هم توقع داري اون از زاويه ي تو نگاه كنه اما نكرده مثل اغلب مردها زاويه ي ديد خودش را حفظ مي كنه اما تو هم كمكش نمي كني...تو روحيه اي داري كه مغرور وساكتي وگاهي حتي توي سردي فرو ميري...خب بيا بيرون از جايي كه هستي چون جاي خوبي نيست..مگه نه؟!... حرف بزن...خلاق باش...با يك روش غافلگير كننده نه با گله ومريضي وغصه وگريه ...از يك منظر ديگه بهش بگو چه احساسي داري...ميدونم گفتن اينا آسونه وعمل كردنش سخته اما تو زن باهوشي هستي...نيستي؟...ترانه اي كه من شناخته ام هست[گل]

مينو

يك همچين چيزايي برات نوشته بودم...بعد هم يكهو كامژيوترم خراب شد وويروسي شد و.....خلاصه اما ببخش دخالت كردم دوست من[قلب]