روزهای من

نمیدونم چه حکمتیه که زندگی اونجور که ما دلمون میخوادپیش نمیره...میدونم که حتما یه حکمتی داره مثلا اینکه شایدچیزی که دل ما میخواد به صلاحمون نیست

ولی میشد اینجوری نباشه یعنی دل ما همون چیزی رو بخواد که به صلاحمونه و اینجوری زندگی با دلمون هماهنگ میشد ...به نظرتون این بهتر نیست؟

بیخیال..........

امروز سر کار روز خیلی خلوتی داشتم...البته هیچ وقت سرم خیلی شلوغ نیست ولی بعضی روزها زیادی خلوته ...نه کاری برای انجام دادن نه کسی برای حرف زدن 

از صبح بی حوصله ام و وقتی اینجوری ام دلم میخواد انقدر کار داشته باشم که نتونم به هیچی فکر کنم ولی ندارم ...به ساعتم نگاه میکنم... خیلی مونده تا ٢ بشه

 میرم برای خودم چایی میریزم...اول یه ذره عطرشو بومیکشم و بعد میخورم !!!عادتمه... همیشه اول بخارهای عطر دار چایی رو بو میکنم بعد میخورم....

 کارهای کوچیک کوچیکمو با حوصله انجام میدم ...با موبایلم ور میرم ...دوباره به ساعت نگاه میکنم به ذهنم میرسه زنگ بزنم به همسری... میزنم مثل همیشه انقدر سرش شلوغه که بیشتر از ۴-۵  کلمه نمیتونه حرف بزنه و میگه خودم بعدا زنگ میزنم...

 میدونم که دیگه زنگ نمیزنه .....مثل همیشه ...

نگاهم میفته به تقویم رو میزی...برش میدارم و از اول فروردین ورق میزنم و خیلی چیزا برام مرور میشه ...عید و دوران نقاهت بعد از عمل که با پنهان کاری گذشت ...اردیبهشت و خرداد و اون همه استرس و نگرانی و رفت و آمد و بیچارگی که برای انتقالی کشیدم ..یادش که میفتم حالم بد میشه

حوصله ورق زدن بقیه شو ندارم...تصمیم میگیرم به دلخوشی های کوچولوم فکر کنم ...به قورمه سبزی که برای ناهار گذاشتم ....به لحظه های خوبی که شاید وقتی بیام خونه داشته باشم...حرف های قشنگی که شاید بزنم و حرف های قشنگتری که شاید بشنوم ....

زندگی خیلی سخت تر بود بدون این دلخوشی ها.......خدایا شکرت به خاطرشون

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایزدخواه

بعضی وقتها شمردن و به یاد اوردن خوشیهای هر چند کوچیک زندگی ادمو به اینده امیوار تر میکنه...........موفق باشی [لبخند]

سها

عزیزم سوغاتی برامون چی آوردی؟ خوشحالم که بهتون خوش گذشته.

مهرک

چه شغله خوبی داری! همکار نمیخوای؟؟ [نیشخند]

غزل

[گل]سلام توانه جون. منم از بیکاری سر کار اومد وبگردی که با وبلاگ تو آشنا شدم خیلی قشنگ همه چی رو توصیف میکنی. اگه دوست داشتی به وب من هم سر بزن. البته تازه کارم[گل][قلب]

مامان محمدامین

سلام ترانه جان. همین دلخوشی های کوچیک هستند که باعث میشند لبخند یادمون نره وبا غم ها ودلتنگی ها کوچک به نظر بیایند. خوشحالم که به کوچکترین دلخوشی ها هم دلخوشی ومطمئن باش بااین روحیه ای که تازه پیدا کردی به تمام آرزوهات میرسی.

mary

واقعا زیادی کار داشتن هم گاهی نعمته... که خدا رو شکر من از این بابت روی همه کارمندا رو سفید کردم...[کلافه] اما بدون همین دلخوشیهای کوچولوی من و تو گاهی بزرگترین آرزوی بعضی از آدمان، پس قدرشونو خیلی بدون...[چشمک] [گل]

سلماز

هههههههههههههههههههه اوقات بی کاری[افسوس]

سارا

سلام تازه باهات آشنا شدم . همشو خوندم. دلم گرفت تو رو خدا مثل اون اولا قشنگ بنویسو شاد باش. مطمئنم اول خدا می خواد حسابی تو رو امتحان کنه بعد بهت نی نی بده. برات خیلی خیلی دعا می کنم . منم 3 ساله ازدواج کردمو نینی ندارم ولی ببین غصه نمی خورم.

لیلا

[ماچ][ماچ][ماچ][بغل][بغل][بغل][گل]

مینو

هر وقت حوصله ات سر رفت یک کار با حال بکن..مثل وقتی بچه بودیم..هر کاری میکردیم به جز تقویم ورق زدن واون هر کاری یعنی بازی ...بازی میکردیم..خب حالا تو هم باید بازی کنی...چه بازیش دیگه با خودته...چون نمیدونم تو چه محیطی کار میکنی نمیتونم بگم چه بازی میشه کرد...یه روز دعوتم کن بیام ببینیم چیکار میشه کرد...[متفکر]...وبا هم تستش کنیم[چشمک]