بیشتر غروب های تابستان وقتی حالت خفه آوری هوا کمتر میشد دست پسرکم را میگرفتم و تا پارک نزدیک خونه میرفتم گاهی با همسری و گاهی بدون اون...

نزدیک که میشدیم پسرک بال در می آورد و دستش را از دست من میکشید و دوان دوان خودش را به محوطه بازی میرسوند...نه به ذوق تاب و سرسره...به ذوق بچه ها... بیشتر از اونکه برای اسباب بازی ها ذوق کنه دنبال بقیه بچه ها که تقریبا همه از خودش بزرگتر بودند میدوید و با زبان خودش ازشون میخوست باهاش بازی کنند ..با خنده های زورکی ... با هر روشی که میتونست سعی میکرد توجهشون را به خودش جلب کنه ..گاهی موفق میشد و گاهی هم نمیشد و من سعی میکردم خودم جای بچه هارو پر کنم تا پسرکم احساس دلتنگی نکنه 

موقع برگشتن هم فقط به وعده به به !حاضر بود برگرده ...تا میگفتم بریم به به بخریم خودش بدو بدو میرفت روبروی مرد نسبتا مسنی که دیگه اسمش را هم یاد گرفته بود می ایستاد و میگفته به به به به به....

اونم یه مشت ذرت از توی کیسه بغل دستش برمیداشت و میریخت روی الک و میگرفت روی آتیش و با پویان حرف میزد اسمت چیه عموجون ؟ چشم، الان به به ها اماده میشن ......و پسرک زل میزد به ذرت های در حال بالا و پایین پریدن ...نمیدونم ...شاید بیشتر ازاونکه خود به به را دوست داشته باشه اون مرحله ترق تروق و بالا پایین پریدن ذرت هارو دوست داشت...

من اما تمام مدت پیش خودم حساب کتاب میکردم اگه این آقا روزی چند تا از این  بسته ها بفروشه با این اوضاع اخیر میتونه خرج یه خانواده را بده ...

همسری هم هر وقت بود ازش تشکر میکرد که اینجا نشسته و تنقلات سالم میده دست بچه های مردم ...

چند بار خواستم بسته ذرت را که گرفتم زود بروم و باقی پول پیشش بماند اما بلافاصله صدا میزد بقیه پول یادتون رفت خانم...و من شرمنده میشدم از این  که غرور این مرد را با باقیمونده پول یکی دونسته بودم

دیروز دوباره رفتیم همون پارک...نه از هیاهوی بچه ها خبری بود و نه از مرد ذرت فروش... و من با خودم فکر کردم یعنی الان چیکار میکنه و از کجا خرج خانواده اش را درمیاره ....

خدای خوبم...خودت بهتر میدانی ...کم نیستند این دسته بنده ها...که محتاجند اما شرافتشون را با هیچی عوض نمیکنند...

اگه تو هم نرفتی تو کار خرید و فروش دلار و سکه و هنوز وقتی برای موجوداتی که تبعیدشون کردی رو این جهنم خاکی داری لطفا رسیدگی کن...همه چی به حالت فورس ماژور رسیده خدا !

/ 5 نظر / 10 بازدید
المیرا

آمینننننننننن[گل] خدا به همه مردم رحم کنه

]هو

راست می گی ترانه خیای سخته این روزا خیلی دلم برای کارگرهای روزمزدی که هر روز از صبح زود باید منتظر کار باشن تا بتونن شب دست خالی برنگردند خونه می سوزه برای مستاجرهایی که به خاطر نداشتن پول پیش و ندادن اجاره های سنگین باید شرمنده خانوادشون باشن برای بچه هایی که به جای بچگی کردن توی مدرسه باید به فکر نون باشن ........... خدایا کمکمون کن........

مهرک

منم خیلی نگران این اوضام ههمون یه شبه کلی فقیر شدیم.[ناراحت]

مهرک

با طرز نگارش نظرت تو وبلاگم کلی خندوندیم. مرسی. اون نههههههه که گفته بودی خیلی بامزه بود.

مینو

آمین...[لبخند] عزیزم یک عالمه برات نوشتم پرید دیگه حالشو ندارم...کلا این بود که بابت اون مسئله بی خیال درک میکنم[چشمک]