از دست خودم ناراحتم ...ده ها دلیل براش دارم ...

امروز روز خیلی بدی بود ...برای بار دوم تو زندگیم با کسی دعوا کردم یه دعوای واقعی ..البته بدون گیس و گیس کشی!  پرستاری که با اعتماد کامل پسرک عزیزتر از جونم  را بهش سپرده بودم بیرون کردم و بهش گفتم از حق خودم میتونم بگذرم ولی از حق بچه ام نه ...ماجرا از یه وویس رکوردر امانتی شروع شد ... در حالی که اصلا فکرش را نمیکردم چیزهایی را شنیدم که نباید میشنیدم ...چیزهایی که تا مغز استخونم را سوزونده ..

درباره جزئیاتش نمیخوام حرفی بزنم چون بیشتر عذابم میده ...

الان من یه زن28 ساله ام  که با خودش به اندازه تمام جنگ های جهانی درگیری داره،دیگه رانیتیدین جوابگوی معده دردش نیست و با دو تا کلونازپام هم خوابش نمیبره ، قفسه سینه اش درد میکنه و قلبش تیر میکشه ...رگ های پشت گردنش درد میکنندو فشار خونش رسیده به 14  و با خودش میگه یعنی اینا نشونه های سکته است ؟

چند روز مرخصی گرفتم و میخوام از این چند روز نهایت استفاده را ببرم ...پسرکم را ببرم بیرون و با هم بازی کنیم و بخندیم ...بخندم تا اونم بخنده ...

از خودم به خاطر تمام اشک هایی که در مقابل صورت معصوم و نگاه معصومترش ریختم متنفرم ...از اینکه انقدر روی خودم کنترل ندارم که بتونم برای یک روز همه این درگیری ها و مشکلات شخصی و غیرشخصی ام را کنار بذارم و   از این فرصت  خوب استفاده کنم بیزارم ...

از اینکه همیشه تو زندگی بلاتکلیفم خسته شدم...از اینکه همیشه باید دنبال آرامش بدو ام و تا بهش رسیدم تموم بشه خسته شدم ...

هفته دیگه باید برم سرکار...با وجود پسرکی که با ارزشترین دارایی توی زندگیمه و شنیدن صدای بغض آلودهش باعث میشه دست به هر کاری بزنم و نمیدونم باید چیکار کنم ...واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ...

شاید وقتشه امشب با خودم تکرار کنم :

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء....

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
آدم

نوشتم از تنهایی نوشتم از نیازم خسته شدم از تکراری داشتن خسته نشدی از منه همش تکراری ای خدا

مینو

یادته عزیزم اونم وقع که گفتی میخوام پرستار بگیرم گفتم حواستو جمع کن من خاطره ی خوشی ندارم(یعنی شنیده ها وتجربیات دیگران منظورم بود)...متاسفم...پرستاری کودک توی ایران یه شغل نیست ...یه کار برای رفع نیازه واکثر کسانی که....بگذریم...ناراحت نباش انشالله درست میشه

مینو

برای ما دعا کن..برای همدیگر دعا کنیم...تا برسیم به ساحل امن وارامش الهی...هر چه زودتر[فرشته]

سپیده

عزیزم خیلی سخت می گیری...مطمئنا نمی تونی هم کارتو داشته باشی هم تمام و کمال به بچه ات برسی...باید از هر کدوم یکم کم کنی نه اینکه یکی رو فدای دیگری...به نظرم بهتره که یکمی هم از شوهر و بقیه اعضای خونوادت کمک بخوای..امیدوارم همه مشکلاتت به خوبی و خوشی حل شه:)

مريم

[لبخند]سلام ترانه جان من شايد يك دوست جديدم. از اول تا اخر وبلاگتو كلمه به كلمه خوندم باهات خنديدم و اشك ريختم نديدمت اما نديده دوست دارم اينو از ته دلم ميگم فقط حيف عكساي بزرگتر شدن پويان جان رو نديدم يعني باز نشد. زودتر وبتو اپ كن كه خيلي مشتاقم

فروغ

سلام عزیزم امیدوارم همیشه شاد و خوشحال زندگی کنی. عزیزی من یه بار اومدم به وبلاگت سر زدم دیگه نتونستم دل بکنم شده چند ماه یه بار هم باشه یه سر بهت میزنم.ولی درست متوجه نشدم الان یعنی محل کارت با خونه ات فاصله داره؟همون جا که گفتن رفتی؟90 کیلومتر فاصله داشت تا شهر محل زندگی ات؟