هفتگانه

1-دوروز قبل از عید با هم دعوا کردیم  و از دو ساعت بعدش مهمون غریبه  داشتیم تا  روز عید ...اصلا اوضاع خوبی نبود...سر تحویل سال هم قهر بودیم نه به هم تبریک گفتیم نه روبوسی کردیم و نه مثل هرسال از بین صفحه های  قرآن بهم عیدی داد...زن و شوهری که مهمونمون بودند همدیگرو بوسیدند و من فورا به بهانه آماده کردن شام رفتم توی آشپزخونه و اینجوری لحظه های شیرین بعد از سال تحویل گذشت...اگه مهمون نداشتیم شب اول سال را جدا از هم میخوابیدیم ....

بقیه سه چهار روز تعطیلی هم همینجوری گذشت گاهی یه عید دیدنی میرفتیم و بقیه اش من توی اتاق میخوابیدم و اون جلوی تلوزیون خوابش میبرد...گاهی دلم میخواست هنوز یه دختر بچه بودم که دنبال پدر و مادرم میرفتم عید دیدنی... وقتی رفتم سر کار اوضاع بهتر شد

سیزده به در هم بد نبود تقریبا همه از بچه 6-7 ساله تا 40-50 ساله ها وسطی بازی میکردند و من با دو سه نفر دیگه نشسته بودیم تماشا...و بالاخره این عید مزخرف تموم شد و من برگشتم سر زندگی عادی

2-محیط کارم تازگی ها خیلی غیر قابل تحمل شده ...البته من تحمل میکنم نیشخند

فقط تو شرایط ضروری از اتاقم بیرون میام و در حد لازم حرف میزنم و فورا برمیگردم توی اتاق خودم ...اصلا نمیتونم ریخت و قیافه همکار هامو تحمل کنمزبان

3-شنیدم این شبکه فارسی وان از تایلند اداره میشه...اگه تو شرایط دیگه ای بودم یه پست مبسوط درباره مسخرگی فیلم هاش مینوشتم ولی خوب روزگار بالا پایین داره

آدم ها هم گاهی تنزل میکننددیگهچشمکهمین که وقتی از خواب عصر بیدار میشم تا وقت خواب شب همش آدم های خوشگل،لباس های خیلی خوشگل و گوشواره های خیلی خیلی خوشگل و عشق های مربعی و ضربدری میبینم خیلی خوبه!

درسته که این چیزاتاثیری روی رسیدن به کمال انسانی نداره ولی حداقل حس زیبایی شناسی آدم را پرورش میده  چه جور!!!!!  

حتی گاهی دلم میخواد لباس های اونجوری بپوشم و  و دست  تودست مثل یه خانم خوشگل برم مهمونی و اینور اونورمژه ...ولی خوب خیلی کم از روی مبل جلوی تلوزیون اون طرف تر میرم !

4-رفتم برای میکرو زیفت دارو گرفتم ،تعداد آمپول ها خیلی زیاده ...روزی 9 تاناراحت

فعلا دارم برنامه ریزی میکنم که کجا و چه جوری باید بزنمشون چون محدودیت زمانی دارند و من هم اون ساعت سر کارم .....

نمیدونم بعضی ها چه جوری 3 یا 4بار این عمل رو تکرار میکنند...نتیجه اش هر چی که باشه این آخرین تلاشمه

دکتر کشاف یه چیز دیگه هم بهم گفت که خیلی جای تامل داره ولی فعلا قول دادم درباره اش حرف نزنم و فکر نکنم تا بعد از میکرو...شاید تا اون موقع خیلی چیزا عوض بشه

5-انتقالیم هنوز درست نشده ...الان حدود 7 ماه گذشته و دیگه کاملا به نبودن هم عادت کردیم ... حتی بیشتر از اونی که باید.....

۶-اگه زندگی یه فرصت دوباره بهم میداد خودم برای خودم تصمیم میگرفتم و شاید یه جور دیگه زندگی میکردم ....

٧- دوستای  نی نی سایتی  من اصلا نمیتونم وارد سایت بشم ...اولش سایت باز نمیشد و الان هم من هم کلمه کاربری هم پسورد هم ایمیلی که اونجا دادم رو فراموش کردم ...نمیدونم چیکار کنم

میشه اسم کاربریم رو بهم بگین شاید پسوردم یادم اومد!چشمک

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد...

محیط کاری کی براش قابل تحمله ..این اپیدمی تو ایران از ابدارچی گرفته تا مدیر کلها را گرفته...

محمد...

ششگانه را چهار تادیگه اضافه میکردی میشد ده فرمان[نیشخند]

مهسا

سلام ترانه جان من و شوهرم هم 7 سالی ازدواج کردیم و همین مشکل را داریم البته شوهرم صحیح و سالمه ولی من مشکل شدید نازایی دارم طوریکه لوله سمت چپم بسته است و آندومتریوز نوع a دارم چسبندگی شدید رحم یکبار هم لاپراسکوپی کردم طوریکه 4 ساعت تو اتاق عمل بودم و بعد از آن iui کردم باز هم جواب نگرفتم نوبت ivf که شد به شوهرم گفتم چیکار کنیم؟ چون 30 درصد بیشتر جواب نمیداد شوهرم گفت هر چی خودت خواستی برای من زیاد مهم نیست شوهرم با من صحبت کرد و هدف از زندگی آدمها و چرا تواین دنیا میآیند رو برای من توضیح داد و من قبول کردم . و تصمیم گرفتیم این همه تلاش نکنیم و اگر هر موقع دلمون خیلی بچه خواست از پرورشگاه یکی رو بیاریم و اینو بگم من و شوهرم خیلی همدیگر رو دوست داریم و این رو بدان که بچه زندگی شیرین را شیرین تر میکنه ولی باعث دوام زندگی نیست . حتی من به شوهرم پیشنهاد دادم میتونه از من جدابشه و یه ازدواج دیگه کنه چون اون واقعا سالمه. ولی اون درجوابم فقط خندید الان دو سه سالی هم اصلا دنبال دکتر و بچه نیستم و خیلی آرامش دارم و اصلا به اون فکر هم نمیکنم حتی به خانواده هامون هم گفتیم ما بچه نمیخواهیم و اونا قبول کردند (البته به س

مهسا

البته به سختی قبول کردند اینو بدون در این که من و شما و امثال ما بچه دار نمیشوند در اون حکمتی هست که من و شما از اون بی خبریم چون خداوند عاشق بنده هاشه . این قد زانوی غم بغل نکن با شوهرت در لحظه زندگی کن و نه در آینده . به زندگیت برس. ما که بچه بودیم برای ژدرو مادرمون چی کار کردیم؟ بچه تا سه چهار سالگی شیرینی داره بعد از اون مشکلات داره . اگه قسمت ما بچه باشه خدا خودش در مسی ما قرارش میده ژس غصه نخور. بای.

مریسام

اميدوارم هر چي خيره برات پيش بياد و به زودي ني ني بياد تو دلت. قابل باشم برات دعا مي كنم[گل] چقدر حرفهاي مهسا دلنشينه. همسري من فقط يكبار راضي به آي يو آي شد و ديگه راضي به ادامه درمان با ميكرو و آي وي اف نيست. منم ديگه همه چيز و سپردم دست خدا

سارا... خونه مهربونی ها...

چقدر حرقای این دوستت مهسا زیبا و منطقیه... می دونم که تا جای تو نبود نمی شه قضاوت کرد ولی اون جای توست...شاید هم بدتر از تو..ولی دلش شادتر از توئه... ترانه خواهش می کنم قدر زندگی با شوهرتو بدون... خیلی سرد شدی... منم سال تحویل با همسرم دلخوری داشتم ولی برای یمنش همو بوسیدیم...بعدش هم تصمیم گرفتم همه چیو فراموش کنم و الان که از صبح ندیدمش دارم براش می میرم... پس هیچ ربطی نداره...

سلماز

نمیدونم جدیدا چه سری در این عید وارد شده که ما هر سال عید و حتما یک دعوا رو شاخمونه[قهقهه] اصلا دوران مزخرفیه این عید[دلشکسته]

نازی

سلام ترانه جان من خیلی اتفاقی و با سرچ ای یو ای در گوگل به سایت تو بر خوردم من هم 5 ساله که نی نی دار نمیشم ودکترها هم گفتن مشکلی نداریم ولی تا حالا خدا نخواسته که بچه دار بشیم میدونی اگه به ادم بگن مشکلی داری میره دنبال اون مشکل و دلشو خوش میکنه که اگه اون مشکل حل بشه بچه دار میشه حالا به ما گفتن ای یو ای کنین همه میدونیم که اگه خدا بخواد بشه میشه.من با خوندن مطالبت دریای نااومیدی رو دیدم واحساسات منفیو وفکر میکنم به خاطراینه که تمام خوشبختیت رو در بچه داشتن محدود کردی بچه امانتیه که خدا به ما میده یا نمیده یا میده و خدای نکرده میگیره.من بچه داشتن رو شاخص خوشبختیم نذاشتم والان هم با همسرم از زندگیمون لذت میبریم و تلاشمونم برای بچه دار شدن می کنیم وبعدشو میسپریم به خدا.شاید اصلا الان صلاح نیست ما نی نی داشته باشیم انشاالله تو مطالب بعدیت خبر خوش مامان شدنتو بنویسی ارزو میکنم همه اونایی که نی نی میخوان به ارزوشون هر چه زودتر برسن.

مینو

اولین باره فکر میکنم واقعا نمیدونم چی باید بهت بگم....مطمئنم هر چی بخوام بگم خودت از حفظی....بعدشم منی که شرایط تو روندارم چی از حالت میفهمم؟!!!تقریبا هیچی....برایت دعا میکنم.انشالله که هر چه زودتر حالتون سرجاش بیاد....[گل].. توی وبلاگم یه مطلب نوشتم راجع به اسم وبلاگم...دارم به اسم وبلاگت فکر میکنم...((خاطرات زندگی من وعشقم))...[چشمک]

کورش

سلام تصادفی مطالبت را خوندم خیلی زیبا قشنگ بدون هیچ گزافه گویی بود دوست من من هم 6سال بچه دارنشدم البته دکترما دکترملک منصوراقصی بود فکرکنم الان مطبش روبروی بیمارستان دی باشد ولی بالاخره بچه دارشدیم دوتابچه دارم یادم نمی ره یک دفعه ازدکترپرسیدم مشکل ماچیه جوابی که داد گفت گاهی علم هم ازجواب دادن می مونه یک مدت بی خیال شو فکرنکن اگه می تونی یک سفربرو یک تغییر توزندگیت ایجاد کن