...

 خیلی سخته وقتی هیچی به ذهنت نمیرسه بخوای چیزی بنویسی ... البته دقیقا اینجوری نیست  یعنی خیلی چیزها به ذهنم میرسه اما نمیتونم بنویسمشون

 چند بار سعی کردم پست بگذارم حتی یکی دو جمله هم نوشتم ولی دیگه نتونستم ادمه بدم و پاکشون کردم

 تمرکزمو روی همه چی از دست دادم   حواسم به همه چی هست غیر از اون کاری که دارم انجام میدم

کلا تعطیلات عید و  روزهایی که نمیتونستم پای کامپیوتر بشینم باعث شد یه ذره از اعتیادم به نت کم بشه

وشاید بیشترخواسته  خودم بود که نمیخواستم برگردم به دنیای مجازی

جواب لاپاروسکوپی رو بردم پیش دکتر  خدارو شکرمشکل خاصی نداشتم  شاید اگه یه مشکلی بود که توی عمل حلش کرده بودند بیشتر امیدوار بودم که نتیجه میگیریم اما حالا شرایط مثل قبله...   هیچی تغییر نکرده

تشخیص دکتر یکبار دیگه آیوای و بعدش دیگه آی وی اف بود

   ماه دیگه ایوای میکنم واگر باز هم نشد دیگه میریم سراغ آخرین راه حل ...........

اصلا از هیچیش نمیترسم نه از 70-80 تا امپول و عوارضشون که بعضی جاها دیدم بیشتر از حالت تهوع و..... ایناست

نه از عمل کردنش  اتفاقا عمل اونقدر هم که من فکر میکردم سخت نبود  البته خوب عمل من خیلی عمل ساده ای بود ولی کلا بیهوش شدن خیلی کیف داره... یه دفعه میخوابی !!!!!!یه خواب عمیق ....

احتمالا برای اونایی که مثل من بعد از شوهرشون عاشق خوابند باید خیلی لذتبخش باشه !!!!

تنها چیزی که ازش میترسم منفی شدنشه ...نمیدونم چطوری باید تحملش کنم... من خودمو خوب میشناسم که نگران اون روزم

بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم این همه فکرهای منفی کردم چی شد ؟

این همه از بچه دار نشدن ترسیدم چی شد ؟ هیچی... همه اون چیز هایی که ازش ترسیدم داره یکی یکی برام اتفاق میفته

اولین بار که راجع به این موضوع توی نت سرچ کردم به ایوای و ای وی اف رسیدم مطمئن شدم که این اتفاق ها برای منم میفته و افتاد

اون موقع وقتی به همسری میگفتم که اینا یعنی چی میگفت اینا مال اونایی که خیلی مشکل دارند ما که مشکلی نداریم و من هیچ وقت حاضر نیستم اینطوری بچه دار بشم  ... روز ها و ماه ها همینجور گذشتند تا حالا که خودش اعتراف میکنه که قبول دارم که ما یه مشکل بزرگ داریم. و برای اونجوری بچه دارشدن هم نذر و نیاز میکنیم ..

یه بار تصمیم گرفتم این یکی دو ماه آینده رو با فکر های مثبت طی کنم   از ته قلبم مطمئن باشم که  توی این یکماهی که فرصت دارم طبیعی بچه دار بشم میشم  و با وقت های دیگه فرق داشته باشم  شاید واقعا شد

دو سه روز موفق بودم ولی باز هم نتونستم ادامه بدم و فکر های منفی دوباره همه وجودمو پر کرد

اصلا عید خوبی نداشتم ...مهمونی هایی که مجبوری بری و در جواب حرف های غرض آلود و بی غرض دیگران لبخند  بزنی و خودتو بی تفاوت یا خوشحال  نشون بدی ....و خیلی چیزهای دیگه که نمیخوام بهشون فکر کنم ...

 

منو به خاطر تاخیرم و اینکه نتونستم به  کسی  سر بزنم ببخشید ....  این روز ها تو خونه خودم هم مثل یه روح میمونم

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همه هستی ما

سلام ترانه جون چطوري خانوم ؟؟ نميگم از اين فكر هاي بد نكن چون ميفهمم چي مي گي .......فقط ايمانت رو قوي كن ........يه روز ي ميشه كه مياي و نوشته هات و ميخوني و خنده ات ميگيره باورت نميشه چقدر مسئوليت بچه سنگينه ........مخصوصا تو بارداري .........انگار ديگه خودت نيستي ..........از اين فرصتي كه داري نهايت استفاده رو ببر و حسابي به خودت برس مطمئن باش ني ني به وقتش مياد .........مطمئن باش . برات خصوصي ميذارم

همه هستی ما

عزيزم اون نذري كه گفتم رو انجام بده مطمئن باش نتيجه ميگيري همون 12 هزار تا بسم الله ازهمين امروز شروع كن حاجت روا بشي الهي

سارایی

سلام فقط می خواستم بهت بگم تقدیر ما دست کسیه که هیچ کاری به خواسته ما نداره پس خودتو رها کن و بسپار به خودش اینو من موقعی تجربه کردم که از همه اونایی که می ترسیدم سرم اومد انتظار انتظار انتظار iui و حالا هم ivf . نگران نباش يه لحظه فقط يه لحظه فكر كن كسايي هم هستن كه خيلي وقته منتظرن و تو تنها نيستي

مهرک

سلام دوس جون خوبی؟؟؟ ببخشید که منم بدتر از خودت یه کم با دنیای مجازی قهرم و دیر به دیر سر میزنم.. چرا باز داری انقدر نا امید حرف میزنی؟؟؟ بابا حیف نیست برهترین روزها و ماه های عمرتو رو غصه بخوری؟؟ یه روزی به تمام اینا میخندی پس کاش از الان بخندی... مراقبه خودت باش...[گل]

مهرک

سلام دوس جون خوبی؟؟؟ ببخشید که منم بدتر از خودت یه کم با دنیای مجازی قهرم و دیر به دیر سر میزنم.. چرا باز داری انقدر نا امید حرف میزنی؟؟؟ بابا حیف نیست برهترین روزها و ماه های عمرتو رو غصه بخوری؟؟ یه روزی به تمام اینا میخندی پس کاش از الان بخندی... مراقبه خودت باش...[گل]

تمشکی

من واسه همين هيچ جا عيد ديدني نرفتم

مینو

تو حق داری...من اگه جای تو بودم شاید یه روز همه چیز رو میزدم میشکستم!![ناراحت]مثلا چندتا شیشه یا چنددست ظرف وظروف.البته یه ده پونزده تا جیغم میزدم(جدی میگم به خدا)[نگران]...حالا هم نکه دلم نخواد یا هیچ وقت تو همچین شرایطی قرار نگرفته نباشم اما همه کاسه کوزه ووسایل این خونه مال مامانه..خب شاکی میشه طفلک[عصبانی]... چه میشه کرد جز صبر.. توکل به خدا..[گل]

سلماز

[پلک]سلام ترانه جونم [ماچ] منم اولش که تصمیم گرفتیم به بچه دار شدن همش از این فکر ها می کردم حتی دنبال تحقیق در مورد روشهای دیگه باروری بودم شوشوی منم همین حرفهای شوشوی تورو بهم می زد...اما شاید حتی بعد از 3 ماه دیر تر باردار شدنم این حرفهای قوی مامانم بود که به دادم رسید..همش طوری باهام حرف می زد که انگار من دارم از یک مسئله نا ممکن حرف میزنم.می گفت امکان نداه مشکل داشته باشی...ما زمینامون مرغوبه[خنده] تو هم همینو بگو..مگه مامانت تورو به دنیا نیاوردن پس نگران نباش[ماچ][پلک] خودت که بهتر میدونی..فکر مثبت[چشمک][گل]