زندگی...

 

 زندگی سخت ترین چیزیه که تا حالا تجربه کردم .......

 

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان محمدامین

سلام ترانه جان.شرمنده چند وقتی بود سیستمم خراب بود نتونستم به وبت سر بزنم.نوشته بودی یک همبازی برای محمد امین بیارم.هرکی ندونه تو که میدونی همین رو هم به التماس از خدا گرفته ام.

مامان محمدامین

پست قبلت رو خوندم.یک جورهای تو تکرار گذشته ی منی.تکرار تمام سختی هایی که تجربه کردم.تکرار تمام آرزوهایی که داشتم و....یک چیز بگم دلت برام بسوزه.نوشته بودی دختر خواهر شوهرت رو در آغوش کشیدی وخوابوندی.من وقتی خواهر شوهرم که سه روز بعد ازمن ازدواج کرد .همه می دونستند که بارداره هیچ کس به من وهمسرم نگفت ماه6فهمیدم بارداره.بعدهم مادرشوهرم می گفت نمیخواستیم ناراحت بشی.درحالی که نگفتنشون دلم رو سوزوند.بعدها که بچه به دنیا اومد.مادرش پرستار بودیکبار که بغلش کردم مادر شوهرم زود از بغلم بیرون کشید وگفت :نه مادر تو نمیتونی بدش به من.اینقدر اشک ریختم که نگو.و شبهایی که نبود وصدای گریش رو ازخونه مادر شوهرم می شنیدم دلم پر میزد برم پایین ودر آغوشش بگیرم تا بخوابه ولی دریغ.که از طعنه ی مادر شوهرم می ترسیدم.دلم پرمیزد دور از چشم مادر شوهرم تنگ در آغوشش بگیرم..هیچ وقت یادم نمیرههیچ وقت.الانم دلم برای مظلومیتم میسوزه.

مامان محمدامین

ترانه جان ناامید نشو.خدا صدای قلبهای شکسته رو میشنوه وچنان ترمیمشون میکنه که.......امید داشته باش.دل من هم بارها شکست.هیچکس صدایش را نشنید جز خدا.فقط امید داشته باش.اگر میتونی انتقالی بگیری برو پیش همسرت.دنیاارزش این رو نداره که ازشنزدیکترین کس زندگیت دور شی.تو تمام سالهایی که منتظر بودم دلم به همسرم گرم بود.دلگرم بهش باش ودلگرمش کن تا خدا دلتون رو شاد کنه.من خیلی برات دعا میکنم.میدونم توی همین وبلاگ روزی برای فرداهاش نقشه ها خواهی کشید. چقدر وراجی کردم من. نمیدونم تنها کاری که میتونم بکنم امید دان به توئه دیگه.نمیخواهم بوی نا از پست هات بشنوم.نمیخوام صدای بغض آلودت وچشمهای منتظرت رو ناامید ببینم. همیشه تو اوج تنهایی وناامیدی به خودم نوید میدادم" چرا شکفته نباشم خدا سبب ساز است" نگران نباش.دختر گذشته ی نه چندان دور من.من فردایی شیرینتراز امروز خودم برات تصویر کردم وآرزو میکنم.

سارا

زندگی بزرگترین معجزه خداونده. پس خیلی پیچیده و سخته. بهت حق می دم.

مینو

یعنی میخوای بگی ما گاگولیم دیگه!![ابله]...برات روزهای قشنگ آرزو میکنم....روزی رو آرزو میکنم که اینجا بنویسی سخت ترین چیزی که تا حالا تجربه کرده ام بزرگ کردن سه قلوهاست..[ماچ][بغل]

mary

پس یعنی من تا حالا داشتم چیکار می کردم...[نیشخند]

mary

اما بیشتر که فکر میکنم می بینم راست می گی سخته...[ناراحت]

mary

وای خدایا من چقدر زود قانع میشم...[نیشخند]