صبح به خیر مامانی...

قبلاها !فکر میکردم بهترین دقیقه های  هر روزم  اول صبحه ...اون موقعی که تازه چشمامو باز میکردم و خماری خوابم هنوز نپریده بود ...

لحظه  ی کوتاهی که  اصلا یادم نمیومد کی ام ...کجام و یادم نبود که دوباره همون زندگی تکراری و بی روح همیشگی در انتظارمه  بهترین لحظه ی هرروز من بود

هنوزم بهترین لحظه روزهام همون اول صبحه ...اما نه به خاطر اینکه یادم نیست کی ام ...چی ام و چی در انتظارمه...

به خاطر زیباترین چشمهای دنیا که وقتی چشمامو باز میکنم به من دوخته شدند..

به خاطر دستای کوچولویی که روی سر و صورتم کشیده میشن تا  بیدارم کنند...

به خاط ماما ماما گفتن پسرکم که وقتی چشمامو باز میکنم نگاه منتظرش را میبینم

منتظرسلام من ... منتظر لبخندمن ....

همینکه بهش میگم سلام مامانی یه جوری ذوق میکنه و میخنده که بهم برای تمام روز انرژی میده...

با زبون خودش باهام حرف میزنه  یه جوری که انگار که داره خواب دیشبش  یا اتفاقی که دیروز براش افتاده را تعریف میکنه  و تمام مدت انگشتاش توی صورتم و وروی لب هام بالا و پایین میشن

دقیقه های اول صبح برای من شیرینترین  لحظه های زندگی هستند چون پسرکم روی بازوهام  میخوابه و انقدر برام حرف میزنه و  بازی میکنه  و میخنده تا دوباره  خسته بشه و همونجا خوابش ببره ...

/ 6 نظر / 11 بازدید
رماس

[گل][گل][گل][گل][دست][دست][دست][دست][دست] زیباست خیلی زیباست ممنونم به کلبه من هم سر بزن خوشحالم کن [گریه][کلافه]

مامان نفس

[بغل]ای جانم .... ماشالا به این اقا پسر شیرین و شیطون

المیرا

نازی...ترانه جون خیلی از توصیف کردن هات خوشم میاد ادم احساس میکنه خودش داره این لحظه ها رو میگذرونه [لبخند]

المیرا

نازی...ترانه جون خیلی از توصیف کردن هات خوشم میاد ادم احساس میکنه خودش داره این لحظه ها رو میگذرونه [لبخند]

المیرا

نازی...ترانه جون خیلی از توصیف کردن هات خوشم میاد ادم احساس میکنه خودش داره این لحظه ها رو میگذرونه [لبخند]

طاهره

ای جووووووووووووووووووووونم