..........

دلم برای بچگی هام خیلی تنگ شده ... برای شیطنت هام با اینکه بچه شیطونی نبودم ...برای کتاب های قلمبه سلمبه خوندنم و ادای بزرگتر هارو درآوردن ...

برای مجموعه شعر خاقانی که توی 11 سالگی خوندم و فکر میکردم خیلی ازش فهمیدم !!!

دلم دوباره اون شب های تابستونی رو میخواد که با داداشم و پسر عمه هام میرفتیم دوچرخه سواری!

دلم باغ بابابزرگ رامیخواد ... بوی علف های تازه ...گل های خوشرنگ یونجه ...

قصه هایی که برامون میگفت ...قصه انگشتی که دیگه چیزی غیر از اسمش یادم نیست

قصه پادشاهی که هفت تا پسر داشت و ... 

دلم اون جوی آب  رو میخواد ...همونکه سه  چهار نفری کنار هم مینشستیم و پاهامون تازانو میکردیم توی آب یخ و با پا چلپ چلپ به هم آب میپاشیدیم و میخندیدیم ... از ته دل...چقدر خنده هامون واقعی بود...یادش به خیر

بابا بزرگ هنوز هست ...باغش هم هست ... اون جوی آب هم هست

من نیستم انگار.........

 

 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد ایزدخواه

ما نیستیم انگار..... نمیدونم این عقل چی بود ادم و حوا بخاطرش در بدر شدن ...هر چی بیشتر میفهمیم بیشتر لذتها از بین میره...

محمد ایزدخواه

لذت کودکی چیزیه که نه با پول نه با دوست نه با همسر نه با هیچ چیز دیگه بدست نمیاد[لبخند]

مینو

من که میگم ما هستیم...فقط مثل کودکی که ادای بزرگا رو در میاوردیم زدیم تو فاز ادا...ادای آدمهایی که انگار نیستن[گل]

مینو

دور این دوستای ناباب مثل این آقای ایزدخواه رو خط بکش!!چیه همه اش موج منفی...[زبان]

مامان محمدامین

سلام ترانه جان.سعی کن کودک درونت رو همیشه زنده نگه داری وباشی.باشی چون من دارم حسرت سالهایی رو میخورم که نبودم.ومیدونم اون سالها همش تمرین بندگی بود ومن غافل.نترس ترانه جان.وقتش که برسه دلت شکوفا میشه وخواهی بود وزندگی خواهی کرد پس قدر اون باغ واون پدر بزرگ واون لحظات ناب را بدون.من اونقدر قدر داشته هام رو ندونستم وتو فخودم غرق بودم که ازوقتی پدرم رفت هنوز در بهتم.چرا سالهایی که میتونستم شاد باشم وبگم چه زندگی خوبی دارم تا می دیدمش گریه میکردم واون با دلی شکسته از بی فرزندی من رفت

مهرک

اشکمو در آوردی دختر...

لیلا

به پیری رسیدیم در این کهنه دیر کجایی جوانی که یادت بخیر آه

صبا

سلام ترانه جون....تو هم هستی عزیزم ولی خودتو نمی بینی! قربونت خدا بزرگه....