باز امشب در اوج آسمانم...

یکسال از روزی که خدارو تو رو به ما داد میگذره عزیز دلم...پسرک من...

 تو سخت ترین ،اما بهترین سال عمرم را  بهم هدیه دادی... تو خیلی چیزها به من هدیه دادی ... احساس  بی نظیری که با هیچ کلمه ای غیر این نمیتونم توصیفش کنم ... مادرانه ...

حس مادرانه...

عشق مادرانه ...

صبر مادرانه ...

توی  این یکسال لحظات نابی را تجربه کردم  که عاشق تک تکشونم... از اولین باری که بهم نگاه کردیم از پشت یه دیوار شیشه ای ...تو آروم بودی ولی من را که دیدی گریه کردی ...منم گریه میکردم ...شاید وقتی از پرستار پرسیدم پسر من کدومه فهمیدی و میخواستی بهم بگی مامان.. بی معرفت نباش  ...من تو را میشناسم ...

اولین بار که بغلت کردم...فقط  بیست دقیقه وقت داشتم و عقربه های  ساعت اون اتاق نفرت انگیز تند و تند میچرخیدند و من تا تونستم بوسیدمت و بوییدمت و بوسیدمت.. جوری که لباسهام عطر تنت را برداشتند و شدند منیع انرژی من تا فردا ...تا ملاقات دوباره با پاره ی تنم ...

قبل از اینکه تو بیای بهترین روز زندگی برای من وجود نداشت...خیلی روزها خوب بودند اما بهترین ؟ هیچ وقت نتونستم از بین روزهای خوبم یکی را به عنوان بهترین انتخاب کنم ...اما روزی که بعد از 11 روز لحظه به لحظه انتظار  کشیدن خبر مرخص شدنت را شنیدم شد بهترین روز زندگیم ...لباس نو پوشیدم، آرایش کردم، عطر زدم و اومدم دنبال تو ...اون روز من خوشحال ترین زن عالم بودم ...

اولین باری که برام خندیدی یادته؟ ...روز مادر بود ... بهم نگاه کردی و لبخند زدی ...شیرینترین لیخندی که تا به اون روز دیده بودم

اولین بار که نشستی...اولین بارکه دستای کوچولوت را به مبل گرفتی و روی پاهات ایستادی ...اولین بار که گفتی ماما..اولین بار که گفتی آبا ...

عاشق لحظاتی  ام که فقط مال منی ...فقط مال من ...خنده و بازی ات مال همه است اما وقتی خوابت میاد ،وقتی ترسیدی،وقتی بی حوصله ای فقط  من را میخوای   و این برای من بهترین تعبیر را داره ...تو به من اعتماد داری ...تو با من احساس امنیت میکنی ...

 وقتی شب ها نق نق کنان بیدار میشی وتو تاریکی  دنیال من میگردی و سرت را روی اولین نقطه ی بدن من که بهش رسیدی  میذاری ودوباره میخوابی  من را یاد خودم میندازی...منم وقتی شب ها میترسیدم یواشکی میرفتم تو اتاق مامان و بابام ..آروم و بی صدا نزدیک مامانم میخوابیدم و و انگشت پام را میچسبوندم به پاهای مامان ...فقط یه انگشت ...اما یکباره تمام ترس ها و کابوس هام ناپدید میشدند ...انگار یه انرژی از همون یه انگشت تو تنم میپیچید که همه ی وجودم را گرم میکرد...و حالا تو هم همون کار را میکنی و من از اینکه منیع آرامش تو ام از خوشحالی تا صبح نمیخوابم...    

حالا یکساله شدی نازنین من...و روزها و شب های  من و تو پر از این لحظه هاست ...لحظات ناب مادر بودن ...عاشق بودن ...عاشق بودن ...عاشق بودن ...

امشب توی خانه مان  یک  جشن میگیریم...ساده و کوچک و خودمانی...اما توی دلمان جشن بزرگی برپاست ...بزرگترین جشن زندگیمان ...جشن تولد تو ... تو که بهانه ما برای نفس کشیدنی ...

تولدت مبارک پسرم...

--------------------------------

پ.ن.شب تولد پسرکمان را سه نفرانه جشن گرفتیم ...در یک باغ رستوران زیبا و متاسفانه حتی یک لحظه نتوانستیم توجه پسرک را ازآبشار و آبنماهای اطراف به دوربین جلب کنیم و نتیجه اش شد این !

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

  در تولد کفشدوزکانه ! هم نتونستیم حتی یک عکس بی عیب و ایراد بگیریم...بس که این پسرک بی قرار و بازیگوشه

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی آپلود عکس کوچولوهای فارسی آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشید

عزیزم...1سال گذشت، تولد یک سالگی پسرت مبارک، راستی تولد یکسالگی مادرشدنت هم مبارک..... همیشه شاد و باهم باشید[گل][قلب]

مینو

تولد تولد تولدش مبارک......مبارک..مبارک تولدش مبارک وبقیه ی ماجرا...حالا د بیا[هورا][دست][بغل][ماچ]

مینو

ترانه عزیزم من نگرانم..این بچه هنوز زن نداره!!..ومن مقصرم...[ناراحت] [نیشخند]

مینو

تولدش مبارک عزیزم....[گل] این خانوم کیه کنارش؟!!....[منتظر]

سلماز

پسریییییییییییی گل پسری خیلی نازییییییییییی بوس بوس[ماچ] چه تولد رنگی و قشنگی هم داشتی..مامان ترانه جوش نزن بعدا چنان میخ دوربین میشه که کیف کنی....هر وقت صورت پویان و میبینم یاد بی تابیهات می افتم و میگم همه چیز میگذره..واقعا دنیا چقدر عجیبه[لبخند]

مهدیه

سلام ترانه خانم.منم شوهرم مشکل داره باید ای وی اف کنم ولی خیلی میترسم.توهم ای وی اف کردی؟میشه یکم درموردش برام بیشتر توضیح بدی؟[ناراحت]

لیلا

سلام شرمنده فضولی نباشه ولی خواستم بدونم شما از چه درمانی بچه دار شدید؟ آخه منم این ماه ای یو ای کردن ولی از الان که 5 روز به وقتم مونده ولی درد دارم. فقط جهت راهنمایی میخواستم بدونم

مهدی

سلام خواهرم. متن زیبایی که نوشته بودی و اون احساس های ناب اشک منو درآورد. خدا حفظش کنه گل پسرتونو. ما هم راستش مشکل ناباروری داشتیم . که یهو یه معجزه پیش اومد و خانمم باردار شد بدون هیچ دارویی و عملی و ..هیچی .فقط لطف خدا .همین .

وفا مامان یاسین

هزار ما شا ا....چقدر اروم و مهربونه پویان ..... خدا برات نگهش داره عزیزم...

وفا مامان یاسین

خیلی زحمت کشیدی عزیزم..........دسته گلت درد نکنه