غمی که توی دلم چمبره زده خیلی از دلم بزرگتره ...انقدر که داره نابودم میکنه ...

 تا زیر گلوم اومده بالا و راه نفسمو گرفته....داره خفه ام میکنه

حوصله توضیح دادن ندارم  که اصلا گفتنی نیست ....

حوصله گلایه کردن هم ندارم که  اهل گلایه نیستم ...

نمیدونم کی اسم این قرص هارو گذاشته آرامبخش ...چرا هر چی دو سه برابر میخورم به من آرامش نمیبخشه

تشنه ی  یه ذره آرامشم...تشنه ی یه  جایی،یه چیزی،یه کسی، که یادم ببره کی ام ...چی ام...کجام و چقدر غم توی دلمه ...

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق

سلام دوستم خیلی اتفاقی اومدم تو بلاگت اما از اول تا آخرشو دنبال کردم فکر می کنم تا اندازه ای می تونم وضعیتت رو درک کنم چون منم عاشششق بچه هام و واقعا آرزو دارم حتی شده برای یه روز مادر باشم و بچهمو بغل کنم می فهمم چه قدر وضعیتت سخته فقط یه چیزی یادت نره بچهت وقتی بیاد احتیاج به یه مامان قوی و سالم داره که هم از نظر جسمی و از اون مهم تر از نظر روحی بتونه ازش پشتیبانی کنه پس به خاطر خودت شوهرت و کوچولویی که آرزو می کنم زودتر بیاد سعی کن سالم باشی به خودت تو آینه نگاه کن بگو من باید خوشحال وخوشبخت و سالم باشم حتی به نظر من واسه گرفتن آرامش برو پیش یه روانشناس به هر حال هر جوری که هست بزن افسردگی لعنتی رو داغون کن با کمک هر کسی که شد واست آرزوی خوشبختی و خوشحالی می کنم

ساناز

ترانه عزیزم برات از ته دل دعا می کنم...کاش کار دیگه ای از دستم برمیومد...[قلب][قلب]

مینو

لا اله الا الله....از دست تو...[گریه][گریه][گریه]

خورشید

دیوانه ام و تو تهمت مست نزن از کار گذشته بر دلم بست نزن ای عابر بیخیال از دور ببین لطفا به دل شکسته ام دست نزن!

لیلا

از بس من تو رو نصیحت کردم دیگه خسته شدم امیدوارم حالت خوبه خوب بشه خدا خیلی بزرگه عزیزم

مهرک

[گل]ما هم به مقصد میرسیم. میدونم

همه هستی ما

سلام عزیزم تو رو خدا خودتو اینقدر اذیت نکن